است « 1 » و « 2 » .
هامش
( 1 ) . سؤال : اگر رابطهء محرك اول با عالم از قبيل رابطهء يك پيرزن با چرخ ريسندگى نيست پس حديث « عليكم بدين العجائز » را چه مىكنيد ؟ .
استاد : ما در مقدمهء جلد پنجم اصول فلسفه گفتهايم كه اولًا حديث بودن اين جمله به هيچ شكل مسلّم نيست بلكه شايد خلافش مسلّم است . مىگويند اين سخن سفيان ثورى است و اين را به شكل بسيار ضعيفى به پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله نسبت دادهاند .
همانطور كه بعضى از اساتيد ما مىفرمودند اگر اين حديث هم باشد بايد ديد مفهومش چيست . بعضى از « عليكم بدين العجائز » اين را فهميدهاند كه معتقَدات شما بايد در كيفيت ، شبيه معتقدات پيرزنها باشد . چنين چيزى قطعاً مقصود نيست چون معنايش اين است كه سطح معرفت بايد پايين باشد .
پيرزن اعتقادش اين است كه خدا يك قلمبهء نور در بالاى آسمانهاست . آيا همه بايد همينطور معتقد باشند ؟ ! پيرزنها در مورد خدا چه جور فكر مىكنند ؟ آنها غالباً مانند « مجسّمه » فكر مىكنند . اگر اين طور باشد پس اميرالمؤمنين عليه السلام اولين متخلف از « عليكم بدين العجائز » است كه آن همه سطح معرفت در مورد خدا را بالا برده است . پس اگر اين جمله واقعاً حديث باشد مقصود اين نيست كه محتواى فكر شما همان محتواى فكر عجائز باشد بلكه مراد « كيفيت احتوا » است ؛ يعنى همانطور كه يك پيرزن در اعتقاد خودش جزم دارد و ديگر شك نمىكند شما هم همينطور باشيد .
مرحوم ميرزاى قمى كه در همين قم بود خيلى مورد ارادت مردم بود گويى كه مردم او را مىپرستيدند .
يكى از اين رعيتها و زارعها كه ديگر فدوى ميرزا بود ، آرزو مىكرد كه روزى ميرزا پا به خانهء او بگذارد . روزى ميرزا به كلبهء او رفت . ميرزا مىخواست او را امتحان كند . به او گفت آيا اگر من فرمان بدهم كه تو همهء مزرعهات را به فلان كس بده مىدهى ؟ گفت : به روى چشم ، هرچه بگوييد اطاعت مىكنم . ميرزا كم كم حرف را كشيد به اينكه اگر من بگويم زنت را طلاق بده مىدهى ؟ گفت : هرچه شما امر بفرماييد . گفت اگر بگويم اين فرزندت را به كلى طرد كن آيا اين كار را مىكنى ؟ گفت : هرچه شما امر كنيد . ميرزا گفت : اگر من به تو بگويم اصلًا خدايى نيست و دين هم دروغ است چه مىگويى ؟ ! مرد روستايى يك دفعه برافروخته شد و گفت : اگر از اين فضوليها كنى با همين بيل سرت را خرد مىكنم ! ( خندهء حضار ) . او در عقيدهء خودش آنقدر راسخ است كه اگر همان كسى كه حاضر است به فرمان او از زن و بچه و مال و هرچه كه دارد دست بكشد به او بگويد از اين اعتقاد ، خودت را تخليه كن ، با بيل مىزند و سر او را خرد مىكند .
اگر « عليكم بدين العجائز » ى باشد ، مقصود اين است كه كوشش كنيد در كيفيت يقين در اين حد باشيد نه اينكه متيقنتان نظير متيقن پيرزنها باشد . پيرزن خيال مىكند كه خدا در بالاى آسمانها با دستش عالم را حركت مىدهد . آيا از ما خواستهاند همينطور فكر كنيم ؟ اگر اين جمله حديث باشد قطعاً چنين چيزى مقصود نيست .
( 2 ) . در اينجا اين سؤال مطرح مىشود كه آيا ارسطو خدا را فقط به عنوان محرك اول مىشناسد ؟
[ فلاسفهء اسلامى ] معتقدند كه ارسطو موحد بوده است ، يعنى ارسطو خدا را ، هم خالق عالم مىداند و هم محرك عالم و محرك بودن خداوند با موجد بودنش دو مطلب نيست .
بسيارى از غربيها اين دو مسئله را تفكيك نكردهاند . آنها فكر كردهاند كه محرك اول كه عالم را حركت مىدهد به همان شكلى است كه يك پيرزن چرخى را به حركت درمىآورد :
از آن چرخى كه گرداند زن پير .
قياس چرخ گردنده همى گير .
از نظر آنها ارسطو خدا را آن موجودى مىداند كه اين دستگاه موجود عالم را به گردش درمىآورد .
خصوصاً چون ارسطو مادهء عالم را قديم مىدانسته است مىگويند ارسطو ثنوى بوده است نه موحد ، يعنى او قائل به دو مبدأ براى عالم بوده است : يكى مبدأ فاعلى كه براى عالم ، ايجاد صورت و ايجاد حركت مىكند ، و دوم مبدأ مادى ، كه آن مبدأ مادى همان چيزى است كه اين صورتها و حركتها را كه از ناحيهء مبدأ فاعلى است مىپذيرد . ولى همانطور كه خود خدا مخلوق هيچ قوهاى نيست ، خود ماده هم مخلوق هيچ قوهاى نيست . تصور اكثر فلاسفهء غربى دربارهء ارسطو همين ثنويت است كه ريشهاش همين است كه عرض كردم .
پس يك نظريه اين است كه ارسطو واقعاً ثنوى بوده است همانطور كه فرنگيها او را ثنوى مىدانند .
طبق اين نظر ارسطو به اين نكته نرسيده بوده است كه خدا كه محرك اول عالم است ، محرك عقلى است كه محركيتش عين ايجاد است و چون به اين مطلب نرسيده بوده واقعاً ثنوى بوده است و فلاسفهء اسلامى به يك محمل صحيحى كلام او را توجيه كردهاند . نظر ديگر اين است كه ارسطو خودش اين مطلب را واقعاً درك كرده است و فرنگيها حرف ارسطو را درست درك نكردهاند . كدام يك از اين دو نظر درست است ؟ .
شايد بهطور جزمى نشود اظهارنظر كرد ، ولى بعضى قرائن كه خود فرنگيها هم آنها را از ارسطو نقل كردهاند نشان مىدهد كه غربيها در فهم كلام ارسطو اشتباه كردهاند ، زيرا طبق ثنويتى كه غربيها براى ارسطو قائل هستند ماده امرى است قديم بالذات و خودش يك مبدأ و يك اصل است و بنابراين آن مبدأ بايد يك امر بالفعل باشد ، يعنى از قبيل مادهاى باشد كه فيزيك آن را مىشناسد و حال آنكه مادهاى كه در فلسفهء ارسطو آمده و خود او هم به اين مطلب تصريح دارد نمىتواند مبدأ باشد ، چون قوّهء محض است و امرى است در حد نيستى ، يعنى چيزى نيست ؛ امرى است كه اصلًا وجودش تابع وجود فعليت است . بنابراين نمىشود صورت ، مخلوق باشد و آن مخلوق نباشد ؛ صورت معلول باشد و ماده معلول نباشد . اگر ما تعريفى را كه فلسفهء ارسطو از ماده كرده دقيق بررسى كنيم مىبينيم همان تعريفى است كه فلاسفهء اسلامى از ماده مىكنند و بنابراين مادهاى كه ارسطو قائل بوده است نمىتواند اصل براى عالم باشد . پس [ به احتمال زياد ] اين غربيها هستند كه در فهم كلام ارسطو اشتباه كردهاند .