معانى حرفى توأم مىشوند آن وقت است كه جمله معنى خودش را پيدا مىكند . اما اگر معانى حرفى را به تنهايى درنظر بگيريم اصلًا معنا قابل تصور نيست . اگر معانى اسميه را به تنهايى درنظر بگيريم يك سلسله تصورهاى بريده بريدهء بىارتباط و گسسته از يكديگر است كه نمىتوانند معنى جمله را بفهمانند . اگر هم مىبينيد كه ما فعلًا از اين كلمات جدا از يكديگر چيزى مىفهميم از باب اين است كه اينها را به صورت يك رمز براى معانى حرفيه حساب مىكنيم و الّا اگر از اول در ذهن بشر معانى حرفيه نبود و فقط معانى اسميه بود و معانى حرفيه را هم به شكل اسمى بيان مىكرد هيچ جملهاى در عالم وجود نداشت . پس بهطور كلى معانى بر دو قسم است :
1 . بعضى معانى ، معانى فى نفسه است ، يعنى معانىاى است كه در مفهوم بودن مستقلاند و به تنهايى قابل تصورند .
2 . بعضى معانى ، معانى لافى نفسه يا معانى فى غيره است . « فى غيره » است يعنى در غير خودش است ؛ يعنى تا آن غير نباشد اين معنا قابل ورود به ذهن نيست . اينها را مىگوييم « معانى حرفى » « 1 » .
حال حرف آقايان در باب وجود اين است كه همان گونه كه ما ابتدا را به دو نحو تعقل مىكنيم - يك وقت ابتدا را به شكل معنى اسمى تعقل مىكنيم و مثلًا مىگوييم « ابتدا غير از انتهاست » و يك وقت ابتدا را به شكل معنى حرفى تعقل مىكنيم و آن وقتى است كه بايد در ضمن معانى ديگر گنجانده شود و اگر در ضمن معنى ديگر گنجانده نشود قابل تصور نيست - مفهوم وجود هم براى ذهن ما دو حالت دارد و به دوگونه تعقل مىشود :
1 . يك حالت آنجا كه وجود را مانند يك مفهوم مستقل درنظر مىگيريم مثل همهء مفاهيم ديگر . همانطور كه انسان را درنظر مىگيريم ، زيد را درنظر مىگيريم ، .
هامش
( 1 ) . - آن وقت معانى افعال هم ازهمين دسته است ؟ .
استاد : افعال هميشه تركيبى است از معنى اسمى و معنى حرفى . معمولًا ادبا به معنى اسمى فعل يعنى به معنى مستقلش توجه دارند ، ولى در هر فعلى علاوه بر معنى اسمى معنى حرفى هم هست ، زيرا هر فعلى جمله است ؛ وقتى كه جمله باشد معنى اسمى و معنى حرفى هر دو با يكديگر توأمند . مثلًا وقتى شما بگوييد « ضَرَبَ » ضرب را به زيد نسبت دادهايد بعلاوهء وقوع در زمان . پس باز در اينجا ، در بطن فعل ، نسبت و رابطه گنجانده شده است .