مىگيريم ، يعنى نظر به صور ذهنى خود ماست ( كه منطق هم بيشتر به جنبهء معقول بودنش كار دارد ) ، اسم اينها مىشود « جهت » .
پس در اينجا « جهت » همان « ماده » است و « ماده » همان « جهت » است ؛ يعنى از آن جهت كه اين كيفيات در ذهن است به آنها مىگويند « جهت » و از آن جهت كه درعين است به آنها مىگويند « ماده » ، و الّا « ماده » و « جهت » دو چيز نيست .
بحث « مواد ثلاث » بحث منطقى است يا فلسفى ؟
در اينجا بايد توضيح مختصرى را عرض كنيم و آن اين است كه ما مىدانيم كه بحث مواد ثلاث ، هم در منطق مطرح است و هم در فلسفه . منطقيين در باب قضايا كه بحث مىكنند قضايا را تقسيم مىكنند به قضاياى موجّهه و غيرموجّهه ، و اقسام ضرورتها و اقسام امكانها را در آنجا ذكر مىكنند . از طرف ديگر مىبينيم فلاسفه هم در مباحث « امور عامه » اينها را مطرح مىكنند . يك مسأله كه در آنِ واحد نمىتواند هم به فلسفه تعلق داشته باشد هم به منطق . پس ناچار به دو حيثيت مختلف است .
منطقيين نظرشان به قضيه است از آن نظر كه يك امر معقول است « 1 » . آنها از آن نظر كه هر قضيهاى درواقع و نفس الامر داراى يكى از اين جهات هست مسأله را مورد بررسى قرار مىدهند و اختصاص هم ندارد كه محمولْ وجود باشد يا غيروجود .
آنجا كه مىگوييم رابطهء بين موضوع و محمول وجوب است يا امكان يا امتناع ، به وجودِ تنها كارى ندارند ، به مطلق قضايا كار دارند . به قضايايى كه مربوط به فلسفه باشد كار دارند ، به قضايايى هم كه به علوم طبيعى يا علوم رياضى يا هر علمى از علوم عالَم - همين قدر كه از علوم حقيقى باشد و اعتبارى نباشد - مربوط باشد كار دارند ، و اين مطلب را به همه جا توسعه مىدهند .
فلاسفه برعكس ، نظرشان به خصوص وجود است . در مباحث وجود و عدم ( كه مباحث عدم به تبع مباحث وجود ذكر مىشود ) از جمله احكامى كه به وجود و عدم مربوط مىشود احكام وجوب و امكان و امتناع است كه شايد بعدها در همين .
هامش
( 1 ) . واضح است كه قضيه بودن از خصوصيات ذهن است . در خارج ما قضيه نداريم . اگر در خارج زيد قائم است اين .
زيد و قائم خارجى قضيه نيست . قضيه آن است كه مورد تصديق و حكم قرار مىگيرد كه ظرفش ذهن است .
بنابراين قضيه از معقولات ثانيهء منطقى است .