بودهاند . اينكه يك حيوان از آن اوّلى كه متولد مىشود تدريجاً بزرگ مىشود و بعد رشد پيدا مىكند ، به سن جوانى مىرسد ، بعد به سن پيرى مىرسد و . . . اين هم خودش يك نوع تغيير است . ولى اين را چرا نمىگوييد تبدل نوعى ؟ اين ، تبدل در حوزهء فرد است نه تبدل نوعى . پس داروين به چه قائل شد ؟ چه چيزى را كشف كرد ؟ تبدل ماهيتى به ماهيت ديگر را ؛ يعنى اشياء يك نوع تغييرى پيدا مىكنند كه شىء قبلًا داراى ماهيتى بوده است ، بعد داراى ماهيت ديگرى شده است . بنابراين در فرضيهء داروين هم مسألهء ماهيت مطرح است . اصلًا مسألهء نوع يعنى مسألهء ماهيت .
مثلًا انسانها سفيدشان ، عالمشان ، جاهلشان ، همه انسانند و داخل در نوع انسان ، اما انسانها با گوسفندها فرق دارند ، يك نوع نيستند ؛ اگر بگوييم « نوع انسان » ، شامل نوع گوسفند نمىشود .
پس مسألهء ماهيت الآن هم در بسيارى فلسفهها بهطور ضمنى مطرح است ولو اينكه بهطور مستقل تحت عنوان « ماهيت » مطرح نباشد . اصلًا مسألهء تقسيم بندى اشياء و دسته بندى كردن اشياء تحت انواع ، و [ دستهاى از ] انواع را تحت [ دستهاى از ] اجناس درآوردن و باز اجناس مختلف را تحت يك جنس عام كلىتر درآوردن كه بالاى آن جنسى نباشد و نيز دستهء ديگر از انواع را تحت يك دسته اجناس و آن اجناس را تحت يك جنس درآوردن ؛ اين كار - يعنى دسته بندى كردن اشياء كه كارى ارسطويى است - الآن هم صادق است « 1 » .
هامش
( 1 ) . - استاد ! اينجا تفاوتى وجود دارد . در بيانات علمى و فلسفههاى جديد ماهيت را مىتوانند اين گونه بيان كنند كه اشياء يك توصيفى دارند ؛ اين شىء آثار و اوصافش اين است و آن شىء چيز ديگر . در صناعات هم اين گونه است كه ماهيت اين ماشين با آن ماشين فرق مىكند . ولى آنچه كه از « ماهيت » در فلسفهء ما مطرح است - كه ذاتيات مد نظر است - با اين فرق دارد .
استاد : هيچ فرقى نمىكند . آن كه شما مىگوييد يعنى گاهى در اشياء نامگذارى مىكنيم ، اشيائى كه گرچه آنها را واحد مىبينيم ولى واحد واقعى نيستند . حرف ما در نامگذارى نيست ؛ اگر بود حرفى نداشتيم . مثلًا ساختمانها را نامگذارى مىكنند ؛ يكى را « خانه » مىگويند يكى را « پاساژ » ، ديگرى را « مسجد » و ديگرى را « حمام » ؛ نامهاى مختلف دارند و هركدام به درد كارى مىخورند . كارى كه از حمام ساخته است از مسجد ساخته نيست و بالعكس . در اينجا يك اشكال است : حمام يك صنعت است كه در مجموع خودش واحد واقعى نيست بلكه مجموعهاى از اشياء است كه در كنار هم چيده شدهاند .
مثل ماشين و همهء مصنوعات بشرى كه از اين قبيل است . اين را در جاى ديگرى هم گفتهايم : اگر ما در باب اشياء عالم نظر ذيمقراطيس را بپذيريم ، اختلاف اشياء با يكديگر يك اختلاف عرَضى و صورى است . آن كه واقعيت را تشكيل مىدهد مجموع ذرات است كه سنگ بناى عالمْ آنهاست . اينها با هم تركيب مىشوند آن هم تركيب ماشينى و صناعى نه تركيب شيميايى ، و در كنار هم قرار مىگيرند و اشياء مختلف به وجود مىآيد ؛ يعنى انسان با فرش فرضاً ، هيچ فرقى ندارد ؛ اين مجموعهاى از ذرات است ، آن هم مجموعهاى ديگر از ذرات است در كنار يكديگر ، ولى ترتيب و يا شكل ظاهرى ذرات با هم فرق دارد .
اگر اين گونه باشد كسى مىتواند بگويد در ماهيت اشياء اختلاف نيست و براى اشياء اختلاف نوعى نيست ؛ نمىخواهم بگويم نظريهاى در عالم نيست كه به چنين چيزى قائل باشد . ( ما در يكى از درسهاى دانشكدهء الهيات اصول و مبانىاى را كه بحث كليات خمس از آنها پيدا شده است بيان كردهايم كه در اينجا تكرار نمىكنيم ) .
اگر ما به وحدت وجود غليظ عرفانى قائل شويم و هيچ نوع كثرتى براى وجود قائل نباشيم ، ديگر چيستىها نداريم ، اشياء نداريم ، كثرت نداريم تا اينكه اختلاف ماهيتى در كار باشد ، اين چيزى باشد و آن چيزى ديگر . و باز اگر قائل به يك نوع كثرت وجودى بشويم نقطهء مقابل آن وحدت ، كه ميان هيچ دو موجودى كوچكترين مشابهتى قائل نباشيم ، در اين صورت هر جزء و ذرهاى از عالمْ ماهيت مستقل به خود دارد مغاير با ديگرى ، و اگر مشابهتى هست در اسم است ، در واقع و نفس الامر هيچ مشابهتى نيست و باز اين دسته بندىها مىرود كنار .
من قبول دارم كه اين نظريه كه عرض مىكنم بعد از قبول چندين نظريه به آن مىرسيم ، ولى اين كسانى كه اين حرفها را در كتابهاى خودشان مىگويند ( بدون بردن نام ماهيت ) بر اساس قبول ماهيت مىگويند . فرضيهء داروين كه مىگويد تبدل نوعى پيدا شده است ، تبدل به اين مقدار كه از يك ماشين ژيان پيكان بسازند مقصود او نيست ، [ بلكه به بيش از اينها قائل است ] . خود داروين هم يك درماندگى دارد كه دربارهء فرق نوعى با نوع ديگر چه بگويد . خود اينها به اين مقدار رسيدهاند كه اشياء به گونهاى تغيير مىكنند كه آثارشان به كلى دگرگون مىشود و يا آثار جديدى پيدا مىشود كه نمىتوان گفت كه مجموع آثار آن اجزائى است كه در اينجاست .
- سؤال از ماهيت و چيستى اشياء براى بشر مهم بوده . در واقع مىخواسته بداند يك شىء چيست . آيا اگرچه نوع جوابى به آنها داده مىشد آنها را راضى مىكرد ؟ مسلّماً وقتى كسى سؤالى مىكند از اول پيش خود چنين فرض مىكند كه بايد اينطور جواب بدهيد تا من راضى بشوم .
استاد : سؤال از چيستى همان سؤال از ذات اشياء است . در ادامهء بحث ، پاسخ اين سؤال روشن خواهد شد .