نظريهء صدرالمتألهين و حدوث ذاتى عالم طبيعت
مطلب ديگرى كه از درس گذشته باقى ماند اين عبارت « الحدوث ذاتىّ » بود كه صدرالمتألهين مىگويد كه مرجح حدوث عالم ، ذاتى است . قبلًا هم گفتيم كه در اين بيان و در اين نظريه بحث كل عالم مطرح نيست ، بلكه بحث هركدام از اجزاء عالم جداجدا مطرح است . از نظر ايشان آنچه كه حادث است همهء عالم است و در عالم آنچه كه وجود دارد اجزاء عالم است ؛ كل ، حكم مستقلى ندارد .
به عنوان مثال فرض كنيد در يك اداره بيست كارمند وجود دارد ، كه در پايان ماه براى اينها پاداشهاى مختلفى درنظر گرفته شود ؛ براى يكى هزار تومان ، براى ديگرى پانصد تومان ، براى سومى هشتصد تومان و . . . ؛ يا براى ده نفر از اين بيست كارمند هزار تومان منظور شود و براى ده نفر ديگر پانصد تومان . حال آيا كسى مىتواند بگويد : براى كل اين كارمندان چقدر بايد پاداش در نظر گرفته شود ؟ ! .
جواب مىدهند ديگر كل وجود ندارد ، كل يك امر اعتبارى است ؛ آنچه كه وجود دارد همين اجزاء هستند . اين فرد وجود دارد ، آن فرد وجود دارد ؛ اين فرد يك وجود عينى است و آن فرد يك وجود عينى ديگر . اگر بيست كارمند داريم بيست پاداش هم داريم كه بايد به آنها بدهيم ، خواه همه را مساوى بدهيم و خواه غير مساوى ؛ ازنظر مثال ما فرق نمىكند . بيست كارمند بيست پاداش مىخواهد نه بيست و يك پاداش ، كه بيست پاداش براى فرد فرد كارمندها باشد و يك پاداش هم براى كل كارمندها . اين كل يك امر اعتبارى و انتزاعى است .
اگر هر جزء از اجزاء عالم كه ما دست روى آن بگذاريم حادث باشد كل هم مسلّماً حادث است . كل ، حكم مستقلى ندارد كه بگوييم آيا كل حادث است يا حادث نيست . بنابراين ما از نظر حدوث عالم به اشكالى برخورد نمىكنيم ؛ و اگر شما بگوييد اجماع ملّيّون است بر حدوث عالم ، مىگوييم : درست است ، ما هم قبول داريم ، ولى « اجماع مليون است بر حدوث عالم » يعنى اجماع مليون است بر حدوث هرچه كه وجود عينى دارد و اما « كل » كه وجود اعتبارى دارد از مورد بحث خارج است . پس ديگر قضيه در اينجا حل شده است .
و اگر مسألهء « كلى » را مطرح كنيد و بگوييد : نه ، ما به اجزاء عالم كارى نداريم ،