1 . نظريهء كعبى و پاسخ آن
يكى از متكلمين ( كعبى ) گفته است كه مرجح زمان خود زمان است ؛ يعنى نيازى نيست كه ما بياييم مرجحى بيرون از زمان فرض كنيم . به عبارت ديگر كعبى حرفش اين است كه اگر قبل از عالم ، زمانى وجود مىداشت و اين زمان داراى اجزاء متشابهى بود و معنى وجود و حدوث عالم در فلان نقطه از زمان اين بود كه عالم مقارنِ اين جاى زمان خلق شده است ، آن وقت شما مىتوانستيد بگوييد چرا مقارنِ آنجا خلق نشد و مقارن اينجا خلق شد ؟ اما ما مىگوييم زمان هم خودش جزء عالم است . وقتى كه خود زمان هم جزء عالم و همراه عالم است و از عالم و با عالم پيدا مىشود اين ديگر مرجح بيرونى نمىخواهد ؛ مىگوييم خود زمان كه با عالم خلق مىشود مرجح ذات خودش است ، احتياجى به مرجح ديگرى ندارد . كعبى اينچنين گفته است .
حاجى در اينجا به نحوى جواب مىدهد كه اين جواب قابل خدشه و مناقشه است . مىگويد اينكه شما مىگوييد مرجح حدوث عالم خود زمان است ؛ چون زمانى قبل از اين نبود عالم در اين زمان آفريده شد ؛ چون زمان از آنجا شروع مىشود عالم در اين زمان خلق شد ؛ ما نقل كلام به خود زمان مىكنيم كه خود زمان چرا در ازل وجود ندارد ؟ .
ولى اين ايراد ، ايراد واردى نيست ؛ چون اگر زمان هم باز زمانى مىداشت اين ايراد درست بود . وقتى كه ما مىگوييم اساساً زمانى نبوده است ، پس ازل به اين معنا يعنى به معناى يك امتداد غيرمتناهى معنى ندارد « 1 » . پس اگر كسى گفت عالم در اين زمان - مثلًا در يك ميليارد سال پيش - خلق شد ، مرجح اينكه عالم در يك ميليارد سال پيش خلق شد خود زمان است به معناى اينكه قبل از اين ، زمان نبود بلكه .
هامش
( 1 ) . خدا را هم كه ما مىگوييم « ازلى است » معنايش اين نيست كه او وجودى است كه در يك امتداد غيرمتناهى وجود دارد . آنجا امتدادى در كار نيست ، و لهذا در آنجا تعبير به « سرمد » مىكنند . در تعبير نهج البلاغه آمده است كه « سَبَقَ الاوقاتَ كَونُه والعدمَ وجودُه » خداوند وجودش بر زمان تقدم دارد . چيزى كه وجودش بر زمان تقدم دارد حتى ازليت او هم به معناى اينكه در همهء زمانها بوده است نيست . ازليت خداوند به معناى بودن در زمانِ غيرمتناهى نيست .