هامش
مى ديدند .
همانطور كه امروز مىگويند ، الآن در اين فضا خيلى چيزها ممكن است وجود داشته باشد كه ما نمىبينيم . الآن در باطن اين عالم و در باطن همين طبيعت آنقدر غوغاست ، آنقدر عالمها هست ، آنقدر اشياء هست كه اگر يك نفر اهل حقيقتى باشد كه بتواند در افراد تصرف كند در همين جا كه انسان نشسته است آنقدر دنياها مىبيند كه غرق در حيرت مىشود . البته اينها همه در باطن اين عالم است نه در اين فضا و نه در اين طبيعت ، كه اگر چنين باشد مىشود « طبيعى » . « در باطن اين عالم » يعنى همين جا ، نه اينكه باطن عالم يعنى پشت آسمانها . باطن عالم يعنى آنچه كه در بطن عالم است نه در بيرون عالم .
بيرون عالم كه باطن عالم نيست .
الآن در همين شرايط ، محيط بر همين زمان و محيط بر همين مكان همين حقايق وجود دارد . فقط يك روزنهاى از درون انسان بايد باز شود تا آن حقيقت را ببيند . نه اينكه در يك جاى ديگرى در بيرون اين زمان و در بيرون اين مكان ، در پشت فلك الافلاك يك چيزى وجود دارد ؛ نه ، همين جا وجود دارد ؛ يعنى شما فقط اين بعد طبيعت را مىبينيد ، خيال مىكنيد كه فقط همين هست . آنچه كه از طبيعت هزار درجه قويتر است و محيط بر طبيعت است و با طبيعت وجود دارد ( طبيعت خودش با خودش وجود ندارد ولى آن با همهء طبيعت وجود دارد ) آن را نمىبينيد ولى هست .
- « باطن اين عالم » به چه معناست ؟ اينكه شما مىگوييد در باطن همين عالم ، ارواح هست اين باطن عالم كجاست ؟ .
استاد : همين كه بگوييد باطن عالم كجاى عالم است آنوقت ديگر باطن عالم نيست . باطن عالم اگر بخواهد در يك جايى از عالم باشد كه ديگر باطن نيست .
- يعنى چگونه مىشود انسان باطن عالم را بفهمد ؟ .
استاد : الآن باطن شما چگونه است ؟ شما خودتان در باطن خودتان هستيد . الآن « منِ » شما در باطن اين بدن شماست ؛ اين « من » را نشان بدهيد در كجاست .
- گفتگوى پيغمبر با زيد هم در رابطه با همين باطن انسان است .
استاد : بله ، در اين زمينه احاديث زيادى داريم الى ماشاء اللَّه . مولوى آن حديث را به شعر آورده است ؛ چه شيرين هم آورده است . البته در تعبيرات مولوى فقط اسمش فرق مىكند . او اسمش را « زيد » آورده است و شايد در اخبار اهل تسنن هم به نام زيد بوده است ولى در اخبار ما به نام « حارثه » است و خيال مىكنم چون يك زيدبن حارثهاى بوده است مولوى حارثه را با زيدبن حارثه اشتباه كرده و قضيه را به نام « زيد » آورده است . در كتاب كافى هست كه پيغمبر اكرم صلّى اللَّه عليه و آله يك روز هنگام بين الطلوعين به ميان اصحاب صُفّه رفتند ( چون معمولا ايشان بعد از نماز به ديدار آنها مىرفتند ، از آنها خبر مىگرفتند و به آنها رسيدگى مىكردند ) . « فَنَظَرَ الى شابٍّ فِى المسجدِ وَ هُوَ يَخْفِقُ و يَهوى بِرَأسِهِ ، مُصْفَرّاً لَوْنُهُ ، قَدْ نَحِفَ جِسْمُهُ و غارَتْ عَيْناهُ فى رَأسِه » جوانى را ديدند كه داشت تلوتلو مىخورد ، رنگش زرد و بدنش نحيف و لاغر بود و چشمهايش در حدقه فرو رفته بود . حضرت به او فرمود : « كَيفَ اصْبَحْتَ ؟ » عرض كرد : « اصْبَحْتُ يا رسولَ اللَّهِ موقِناً » .
حضرت فرمود : « فَما حقيقةُ يَقينِكَ » ؟ گفت : « انَّ يَقينى يا رَسولَ اللَّهِ هُوَالَّذى احْزَنَنى وَ اسْهَرَ لَيْلى وَ أَظْمَأَ هَواجِرى » يقين من همانى است كه مرا اندوهگين ساخته و شب خواب را از من گرفته و روزها مرا تشنه نگه داشته است . بعد گفت : يا رسول اللَّه ! الآن درحالى هستم كه گويى اهل بهشت را مىبينم كه در بهشت متنعمند و گويى اهل جهنم را مىنگرم كه در آتش معذبند « وَكَأَنِّى الْانَ اسْمَعُ زَفيرَ النّارِ يَدورُ فى مَسامِعى » و گويى الآن صداى زبانه كشيدن آتش دوزخ را با اين گوش خودم مىشنوم . بعد حضرت فرمود : اين بندهاى است كه خداوند قلب او را به نور ايمان منور كرده است . مولوى مىگويد :
گفت پيغمبر صباحى زيد راكيف اصبحتاى رفيق باصفا .
گفت عبداً موقناً ، باز اوش گفت كو نشان از باغ ايمانگر شكفت .
گفت تشنه بودهام من روزهاشب نخفتستم ز عشق و سوزها .
گفت از اين ره كو ره آوردى بياردر خور فهم و عقول اين ديار .
گفت خلقان چون ببينند آسمان من ببينم عرش را با عرشيان .
و بعد از چند بيت ديگر مىگويد :
اين بگويم يا فروبندم نفس لب گزيدش مصطفى يعنى كه بس .
- بعضى خوابها هست كه فى الواقع ارتباط خيلى نزديك دارد با وقايع آينده ؛ آيا اين حكايت از اين مطلب كه فرموديد نمىكند ؟ .
استاد : بدون شك همينطور است ؛ قسمتى از خوابها اينچنين است . مىدانيد كه خواب ريشههاى متعدد و گوناگونى دارد و بسيارى از خوابها اتصالكى باعالم ديگر دارد ، يعنى يك برقى است كه از يك جاى ديگرى مىزند ، منتها نه به اين شكلى كه انسان در خواب مىبيند ؛ آن به شكل ديگرى ظاهر مىشود ولى انسان كه آن را در ذهن خودش تصوير مىكند مطابق بافت ذهنى خودش تصوير مىكند ؛ يعنى آن حقيقتى كه او مىبيند تمثلش در ذهنش مطابق ذهن خودش است ولهذا هركسى تمثل ذهنى و تمثل خوابىاش متناسب است با ساختهء روح خودش . مثلا انسان پدر يا برادر خودش را خواب مىبيند ، ولى آنچه را كه ديده است يك چيز ديگر و يك حقيقت ديگر است . آن حقيقت ديگر وقتى كه در درون انسان متمثل مىشود به يك صورتى از آن صورتهاى درونى انسان متمثل مىشود ، مثل جبرئيل كه وقتى متمثل مىشد به صورت دحيهء كلبى متمثل مىشد .
بعد مثلا به صورت حروف و كلمات و به شكل گفتار چيزهايى مىگويد كه انسان تعجب مىكند .