تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجموعه آثار شهيد مطهرى ( فارسي ) — صفحة 373

مساهمون:

ص٣٧٣
هامش
كه در درون انسان خلق مىشود ، و امروزيها يعنى رياضيدان‌ها و فيلسوفان رياضى معاصر هم كه مىگويند اين واقعاً يك بعد رياضى است و در عالم ذهن [ موجود ] است ، حرفشان حرف درستى است . كما اينكه انسان آنچه را كه در عالم رؤيا مىبيند از نظر اينكه با عالم طبيعت منطبق نيست مىگويد توهم و خيال است . راست مىگويد ؛ يعنى آنچنان چيزى كه او در عالم رؤيا ديده است در طبيعت وجود ندارد ، ولى در عالم خودش يك واقعيت است . هرخيالى ، هربعدى ، هرچيزى و هر انسانى كه شما در عالم رؤيا مىبينيد در عالم خودش يك واقعيت است . شما وقتى پدرتان يا رفيقتان را در عالم رؤيا ديديد اگر از آن نظر بگوييد كه آيا اين وجود مادى را ديده‌ايد ؛ نه ، اين را نديده‌ايد . از اين نظر اين خيال است ، يعنى باطل است ، وهم است . اما از نظر خود او كه درنظر بگيريد او خودش يك واقعيتى است ، منتها يك واقعيتى است كه ذهن شما آن را به نحوى خلق كرده است . حال اينكه آيا به نحوى آن را خلق كرده است يا از درون خودش مايه گرفته است يا در برونش چيز ديگرى ديده است و بعد آن را به اين صورت آفريده است آن يك مسأله‌اى است كه مربوط به عالم رؤيا مىشودكه عالم فوق العاده‌اى است . به قول مولوى : همچو آن وقتى كه خواب اندر روى . تو ز پيش خود به پيش خود شوى . بشنوى از خويش و پندارى فلان . با تو اندر خواب گفتست آن نهان . تو يكى تو نيستىاى خوش رفيق . بلكه گردونى و درياى عميق . آنجاست كه انسان در درون خودش يك چيزى را خلق مىكند و بعد در عالم درون خودش نزد او مىرود ، با او حرف مىزند و از او جواب مىگيرد . آن رؤيا را كه شما مىگوييد خيال و وهم است از نظر انطباقش با طبيعت است كه خيال و وهم است ، ولى از نظر خودش ، يك عالمى است كه در آنجا رفتنى هست و حرف زدنى هست و . . . ، منتها نه رفتنى از سنخ اين رفتن كه ما در اين عالم طبيعت با آن آشنا هستيم . از اين جهت است كه باز به قول مولوى مىبينيد در يك « آن » انسان مىرود به بغداد و از بغداد مىرود به مكه . اين عالمِ داراى بعد و بدون ماده ، فضايى است كه در درون انسان آفريده مىشود و نمونه‌اش در انسان هست . آن عالمى كه به نام « عالم برزخ » ناميده مىشود همين است . روايت شده است كه روزى اميرالمؤمنين ( ع ) به وادى السلام نجف رفتند و برخى اصحاب نيز به دنبال ايشان رفتند و براى اينكه حضرت روى خاك ننشينند گفتند اجازه بدهيد كه مثلا يك فرشى پهن كنيم . حضرت فرمودند : نه ، نمىخواهد . بعد فرمودند : اگر پرده از برابر چشمهاى شما كنار مىرفت مىديديد كه الآن اينجا پر است از ارواحى كه اينجا نشسته‌اند و با يكديگر حرف مىزنند . چرا ديگران نمىديدند ؟ اگر آن عالم با همين حواس قابل رؤيت بود بايد ديگران هم