نسبت مىدهيم . همانطور كه معالج بودن را كه مال طبيب بود به فيلسوف نسبت مىداديم و مىگفتيم اين به دليل آن است كه فيلسوف و طبيب در اينجا با هم متحدند ، احكامى را هم كه مال وجود است به ماهيت نسبت مىدهيم ، چون ماهيت و وجود با يكديگر متحدند يعنى يك شىء است كه هم مصداق وجود است و هم مصداق ماهيت . اين است معناى اينكه مىگوييم : وجود موجود بالذات است و ماهيت موجود بالعرض ؛ يا مىگوييم : وجود معلول بالذات است و ماهيت معلول بالعرض ؛ يا مىگوييم : وجود مجعول بالذات است و ماهيت مجعول بالعرض .
معنى امكان ذاتى در مورد ماهيت
از همين جا ما نتيجه مىگيريم كه معنى امكان در ماهيت اين نيست كه ماهيت اوّلًا و بالذات متصف به امكان مىشود ، بلكه ماهيت به تبع وجود متصف به امكان مىشود . اگر مىگوييم ماهيت مىتواند موجود شود آيا مىتواند بدون حيثيت تقييديه يعنى بدون شائبهء مجاز موجود شود ؟ چنين چيزى محال است [ زيرا ] معنايش اين است كه ماهيت مىتواند اصالت پيدا كند . « مىتواند موجود بشود » در مورد ماهيت به معنى اين است كه در ظلّ وجود مىتواند موجود بشود ، به تبع وجود مىتواند موجود بشود ، يعنى به عنوان اينكه حكم وجود را به آن سرايت بدهيم مىتواند موجود بشود . پس اگر امكان را درباب ماهيات به كار ببريم به همين معنايى است كه ذكر شد .
درباب امكان استعدادى ديگر ماهيت كلى مطرح نيست . ماهيت كلى اساساً هيچ امكان استعدادى ندارد . امكان استعدادى را ما به يك موجود به اعتبار سوابقش ، به اعتبار وابستگيهايش و به واسطهء وضع خاصش [ نسبت مىدهيم ] ، مىگوييم اين موجود اين امكان استعدادى را امروز دارد ، ديروز نداشت ، فردا هم نخواهد داشت .
( ولى درمورد ماهيت ، امكان يك معناى كلى است كه آن معناى كلى را ازلًا و ابداً به او نسبت مىدهيم ) . مثلًا مىگوييم : اين شىء امكانِ شدنِ فلان شىء ديگر را دارد .
« اين شىء » همانى است كه در سال گذشته چنين امكانى را نداشت ولى امسال اين امكان را پيدا كرده است ، سال ديگر اين امكان از آن سلب مىشود ؛ يعنى بعد از اينكه « اين » ، « آن » شد ديگر امكانِ شدن ندارد ، محال است كه « آن »