مىتواند اين وجود را داشته باشد و مىتواند نداشته باشد ولى آن عامل خارجى است كه اين وجود را به اين ماهيت داده است ، حال يا فقط در اين نقطه داده است يا در تمام نقاط داده است « 1 » .
هامش
( 1 ) . - در مورد اين « ذات » و « ماهيت » بنده يك سؤالى در ذهنم هست و آن اينكه شما مىفرماييد براى اينكه ما بفهميم يك شىء نيازمند به علت بوده است يا نه ، نبايد برويم سراغ اينكه ببينيم آيا حادث بوده است يا نه - آنطور كه متكلمين مىگويند - بلكه بايد ذاتش را و ماهيتش را درنظر بگيريم ، اگر اين ذات ممكن است آن وقت بايد بگوييم نيازمند به علت است و الّا نه . از يك طرف مىگوييم ماهيت را بايد درنظر بگيريم اگر ماهيت اقتضاى ممكن بودن داشت اين شىء نيازمند به علت است ، از طرف ديگر مىگوييم صرف ماهيت داشتن به معنى ممكن بودن است . به نظر مىرسد كه اين يك اختلال منطقى باشد .
استاد : نه ، بعد در همين سلسله درسها خواهد آمد كه كلمهء « ذات » و همچنين كلمهء « ماهيت » تقريباً دو اصطلاح مختلف دارد كه حتى گاهى خود كلمهء « ماهيت » را به نحوى به كار مىبرند كه بر نقطهء مقابلش يعنى بر وجود هم قابل حمل و اطلاق است و لذا مىگوييم : ماهيت اين وجود . « ذات » هم همين جور است . رمز مطلب همين است كه اين لغت « ماهيت » را يك وقت از « ماهى ؟ » يعنى « چيست آن ؟ » مىگيريم و به آن معنا به كار مىبريم ؛ اگر ماهيت را به معنى چيستى هر چيز بگيريم همين ماهيت مصطلح درمىآيد كه درمقابل وجود قرار مىگيرد ؛ ولى گاهى ماهيت را به يك معنى وسيعتر مىگيرند ، يعنى « ما » را ماى استفهامى نمىگيرند كه « ماهِىَ » به معنى « چيستى » بشود بلكه « ما » را ماى موصول مىگيرند و ماهيت را مخفف « مابه الشىء هوهو » ( يعنى آن چيزى كه ملاك هويت اين شىء است ) درنظر مىگيرند ، در اين صورت مىشود آن را درباب وجود هم به كار برد .
اينكه شما الآن مىگوييد كه از يك طرف مىگويند ماهيت داشتن مساوى است با ممكن بودن و از طرف ديگر مىگويند بايد ببينيم كه اگر ذات و ماهيت اين شىء به نحوى است كه نسبت به وجود و عدم لااقتضاست پس ممكن است و اگر نسبت به وجود و عدم لااقتضا نباشد پس يا واجب است يا ممتنع ، اين به اين علت است كه ماهيت را در اينجا به معنى اعم به كار مىبرند ولهذا گاهى كه مىخواهند با اصطلاح دقيقتر بيان كنند كلمهء ذات يا ماهيت را به كار نمىبرند بلكه كلمهء معنى يا مفهوم را به كار مىبرند و مىگويند يك معنى را و يك مفهوم را وقتى كه ما درنظر بگيريم يا چنين است يا چنان . « ذات » كه مىگوييم يعنى همان خودش را به تنهايى درنظر بگيريم ، يعنى همان چيزى كه مورد نظر قرار دادهايم صرف نظر از ماورائش ، يعنى هرچه را كه ما درنظر بگيريم به ماورائش نظر نداشته باشيم . يك چنين چيزى را كه درنظر بگيريم يا اين است كه اقتضاى وجود دارد يا لااقتضاست يا اقتضاى عدم دارد . بنابراين آن وقت به ممتنع الوجودها هم اطلاق مىشود . خود حكما هم به اين تفاوت اصطلاح اشاره مىكنند . بنابراين اينها با هم منافات ندارند .
اين ماهيت را به آن اصطلاح خاص كه ما در اينجا درنظر مىگيريم بعدها [ از جمله رجوع كنيد به لمعات الهيه ملاعبداللَّه زنوزى ، ص 54 . ] .
به اين نتيجه مىرسيم كه اشياء يا ماهيت دارند يا ماهيت ندارند ؛ اگر شىء ماهيت نداشته باشد مساوى است با واجب الوجود و اگر ماهيت داشته باشند مساوى است با ممكن الوجود ، كه همين مطلبى است كه الآن به آن اشاره كرديم . البته بعدها ما به اين نتيجه مىرسيم ، نه اينكه همه به اين شكل گفتهاند ، و افرادى بودهاند مثل فخررازى كه اصلا اين حرف را قبول ندارند و مىگويند نه ، ماهيت از مختصات ممكن نيست ، واجب الوجود هم ماهيت دارد ولى ماهيتش مجهولة الكنه است . وقتى كه ما در اينجا بحث مىكنيم لازم نيست كه كاملا پايبند به اصطلاح خودمان باشيم و براساس آن بحث كنيم . حال ما كارى نداريم كه غير ممكن الوجود هم ماهيت دارد يا ماهيت ندارد .
- چون اگر خيلى مقيد به اصطلاح « ماهيت » باشيم آن وقت از يك طرف مىدانيم كه فقط خداست كه واجب الوجود است و از طرف ديگر مىدانيم كه ماهيت او را نمىتوانيم تعقل كنيم ؛ پس چه جور . . .
استاد : آيا ماهيت دارد و نمىتوانيد تعقل كنيد ؟ .
- ماهيت دارد و نمىتوانيم تعقل كنيم .
استاد : نه ، اگر ماهيت داشته باشد كه آن اشكال فخر رازى مىشود .
- ماهيت به آن معنى « ما به الشى هوهو » كه دارد .
استاد : به آن معنى كه بله ، آن معنى همان وجود است . آن غير از اين است .
- پس باز اين اشكال هست كه ما يك چيزى را كه ماهيت ندارد آوردهايم اين وسط گذاشتهايم و گفتهايم فكر كن ببين كه اين شىء آيا ممكن است يا واجب يا ممتنع ؟ .
استاد : نه ، گفتيم كه در اينجا « ماهيت » به آن معنى نيست بلكه به معنى ديگر است .
- من تفاوت اصطلاح را نمىدانستم .