و الّا اگر اين حالت بخار بودن اين سابقهء ناپديدى و سابقهء نيستى را نمىداشت يعنى اين بخار از ازل بخار بود ديگر ما نمىگفتيم كه چرا اين بخار شد . اكنون كه مىگوييم چرا بخار شد ، به معنى اين است كه بخار نبود و حالا بخار شد ، لذا مىگوييم پس چرا بخار شد ؟ اين ، حرف متكلمين است .
لازمهء حرف متكلمين همان است كه در درسهاى پيش گفتيم . لازمهء حرف آنها اين است كه اگر چيزى پديده نباشد - به اين معنا كه گفتيم - يعنى اگر وجودى سابقهء عدم و نيستى نداشته باشد كه وجود و عدمش به دو زمان تقسيم شوند كه زمان قبلى زمان عدم باشد و زمان بعدى زمان وجود ، ديگر اين شىء بىنياز از علت است ، يعنى واجب الوجود است ، چون « بى نياز از علت » يعنى واجب الوجود . از اين جهت است كه از نظر متكلم قِدم مساوى است با وجوب وجود و قهراً حدوث مساوى است با امكان ( البته اين حرفها را آنها نگفتهاند ولى لازمهء حرفشان همين است ) ولهذا آنها قدم را از صفات مختص واجب الوجود مىدانند . نه تنها مىگويند واجب الوجود قديم است ، بلكه مىگويند قدم اختصاص دارد به او و غير از او ديگر قديمى نيست .
نظريهء حكما
حكما آمدند گفتند : نه ، اينطور نيست . راست است ، شىء از آن جهت كه شىء است نيازمند به علت نيست ، شىء از آن جهت كه موجود است نيازمند به علت نيست ، بلكه از آن جهت كه ممكن است نيازمند به علت است . امكان صفتى است كه مىتوانيم از آن تعبير به « خلأ ذاتى » بكنيم . « اين شىء ممكن است » يعنى ذات اين شىء و ماهيت اين شىء ماهيتى است كه خود نه اقتضاى وجود دارد و نه اقتضاى عدم ؛ يك حالت لااقتضائى دارد هم نسبت به وجود و هم نسبت به عدم كه از اين لااقتضائى مىشود تعبير به يك نوع خلأ كرد ؛ يعنى ذات اين شىء از آن جهت كه خودش خودش است نه ايجاب مىكند هستى را و نه ايجاب مىكند نيستى را . اين چيزى است كه اين شىء را نيازمند به علت كرده است كه اگر بخواهد وجود داشته باشد علت مىخواهد اعم از آنكه سابقهء عدم داشته باشد يا سابقهء عدم نداشته باشد .
وقتى كه شىء ذاتش چنين ذاتى است ، يعنى ذاتى است كه مىتواند موجود باشد و