ماهيت ممكنى قديم هم باشد باز نيازمند به علت است ، يعنى از ازلْ وجودش قائم به علت بوده و تا ابد هم وجودش قائم به علت است .
حكما معمولًا - لااقل تا زمان قبل از صدرالمتألّهين - اين نظريه را پذيرفتهاند ، كه بعدها روى اين نظريه بحث خواهد شد .
چرا ممكن نيازمند به علت است ؟
حال كه ما مىگوييم مناط احتياج به علت امكان است و شىء از آن جهت كه ممكن است نيازمند به علت است ، قهراً اين سؤال مطرح مىشود كه چرا ممكن نيازمند به علت است ؟ ريشهء اين نياز در كجاست ؟ اين نياز به چه دليل وجود دارد ؟
يعنى شما چه برهانى مىتوانيد بر اين مطلب اقامه كنيد ؟ شما مىگوييد الف كه موجود شده است چون ممكن الوجود است نيازمند به علت است . الف ممكن الوجود باشد ، ولى به چه دليل الف كه ممكن الوجود است نيازمند به علت است ؟ .
مىگويند اين ديگر يك امر بديهى اوّلى است ( و حاجة الممكن اوّليّة ) و نيازى به برهان ندارد ؛ فقط خود موضوع را بايد تصور كرد ؛ چرا ؟ مىگويند : براى اينكه همين قدر كه ما دانستيم كه اين ماهيت ممكن الوجود است يعنى نسبت به وجود لااقتضاء است و نسبت به عدم هم لااقتضاء است ، نه مقتضى وجود است و نه مقتضى عدم و يك حالت بىتفاوتى در ذات خودش دارد ، قهراً اگر بخواهد وجود پيدا كند يك عامل خارجى بايد دخالت كند تا وجود پيدا كند كمااينكه معدوم بودنش هم به دليل يك عامل خارجى استگو اينكه آن عامل خارجى همان عدم علت وجودش باشد . از اين جهت است كه مىگويند : « وحاجة الممكن اوّليّة » « 1 » .
هامش
( 1 ) . اين مسأله قهراً با يك مسألهء ديگر ارتباط پيدا مىكند و ما آن مسألهء ديگر را به تناسب در اينجا ذكر مىكنيم .
آن مسأله اين است كه بعد از آنكه به حسب تقسيم اوّلى عقلى - كه دوَران امر ميان نفى و اثبات است - دانستيم كه شىء يا واجب الوجود است يا ممكن الوجود يعنى از ايندو نمىتواند خارج باشد ( زيرا مقصود از شىء در اينجا شىء موجود است و شىء موجود يا واجب الوجود است يا ممكن الوجود ؛ معدوم چون از مقسم خارج است قهراً قسيم واجب و ممكن قرار نمىگيرد ) ، در باب واجب الوجود اين مطلب با برهان به اثبات مىرسد كه :
هرآنچه واجب الوجود است محال است ماهيت داشته باشد ؛ يعنى وجوب وجود مساوى است با وجود محض بودن و مساوى است با ماهيت نداشتن . عكس قضيه هم ثابت مىشود كه واجب الوجود نبودن مساوى است با ماهيت داشتن . از طرف ديگر ثابت مىشود كه ماهيت داشتن مساوى است با ممكن بودن ( يعنى لااقتضاء بودن ذات در موجوديت و در معدوميت ) و ممكن بودن مساوى است با نياز به علت داشتن . مسألهء مورد بحث ما اين سومى است .
پس اگر ما بخواهيم مطلب را از اول شروع كنيم و ببينيم فكر ما با چه نظامى بايد جلو بيايد بايد قطع نظر از شاخهها و اثبات فروع مطلب بگوييم :
مقدمهء اول : موجود به حسب احتمال عقلى خارج از اين دو قسم نيست : يا واجب الوجود است و يا ممكن الوجود .
مقدمهء دوم : واجب الوجود به حكم برهان « لاماهية له » و از آن طرف هم اثبات مىشود كه « كل مالاماهية له فهو واجب الوجود » . گو اينكه از اين طرف ضرورتى ندارد كه ما در مقام اثباتش برآييم ( كه البته يك نظرى هم عرفا در اينجا دارند كه ممكن است حتى آن نظر را هم قبول كنيم ) ولى اين مطلب ثابت است كه « كل ما له ماهية فهوممكن الوجود » . « واجب الوجود لاماهية له » و « كل ما له ماهية فهوممكن الوجود » ولهذا مىگويند :
« الممكن زوج تركيبى من ماهية و وجود » .
مقدمهء سوم : هر ماهيت ممكن الوجودى نيازمند به علت است . به دليل اينكه ممكن است نيازمند به علت است .
اين همان مسألهء مانحن فيه است . آيا اين برهان مىخواهد ؟ نه ، برهان نمىخواهد همانطور كه آن تقسيم اول ما هم برهان نمىخواست . اينكه موجود يا واجب است يا ممكن ، برهان نمىخواهد . همين قدر شما تصورش را بكنيد مىبينيد محال است موجود خارج از اين دو قسم باشد . همچنين اينكه ممكن الوجود احتياج به علت دارد ، برهان نمىخواهد ؛ همين قدر كه شما مطلب را درست تصور كرده باشيد آن را تصديق مىكنيد . تصديق اين مطلب ملازم است با تصورش و شما نمىتوانيد [ بعد از تصور ، آن را تصديق نكنيد ] .