اينجاست كه انسان مىفهمد اين كسانى كه مىگويند معرفت يعنى انعكاس بيرون در عالم ذهن چقدر ساده انديشاند . خيال كردهاند با گفتن همين يك جمله ، ديگر مسألهء معرفت را حل كردهاند . تا مىگويى معرفت چيست ، مىگويد : معرفت يعنى عالم بيرون منعكس مىشود در ذهن انسان . بايد به او گفت آنقدر مسأله عميق است كه تو اصلًا به آن پى نبردهاى ، تو اصلًا ذهن را نشناختهاى ، معرفت را نمىدانى چيست كه اين حرف را مىزنى ، روى اين مسأله كار نكردهاى ، اين يك حرف عوامانهاى است كه مىگويى .
از بحث خودمان دور شديم ؛ به بحث اصلى خود بازگرديم .
گفتيم امكان حكم ماهيت است و لازم ماهيت هم هست يعنى از ماهيت انفكاك ناپذير است . حال چرا انفكاك ناپذير است ؟ اين هم واضح است ، زيرا نمىشود يك چيزى در يك زمان ممكن باشد و در زمان بعد واجب شود ( يعنى واجب بالذات شود ، چون نقطهء مقابل ممكن بالذات واجب بالذات است ) . نمىشود يك امر در يك زمان ممكن بالذات باشد بعد واجب بالذات شود ؛ چون واجب بالذات يعنى ذاتش اقتضاى اين را دارد ، اگر ذاتش اقتضاى اين را دارد پس « يك مدتى اين اقتضا نبود » ديگر معنى ندارد . و نيز نمىشود يك امر در يك زمان ممكن بالذات باشد بعد ممتنع بالذات بشود . پس امكان لازم لاينفكّ ماهيت است « 1 » .
چرا امكان لازم ماهيت است نه لازم وجود ؟
مسألهء ديگر اين است كه ما چه دليلى داريم كه امكان لازم ماهيت است ، شايد لازم وجود باشد ؛ يعنى آيا اين انسان موجود چون انسان است حكم امكان را دارد يا چون موجود است اين حكم را دارد ؟ اين مطلب را در فصلهاى بعد مىگوييم « 2 » و الآن هم بهطور خلاصه بيان مىكنيم كه انسان در مرتبهء قبل از موجوديت ( صحبت .
هامش
( 1 ) . - استاد ! اينكه شما مىفرماييد امكان از احكام ماهيت است علتش اين است كه ماهيت را مقسم تقسيم به واجب و ممكن و ممتنع گرفتهايم .
استاد : نه ، صرف اين مطلب نيست . مطلبى كه الآن بايد عرض كنم همين است .
( 2 ) مطلب درضمن بحث هفتم همين فصل « مباحث مربوط به امكان » آمده است . ]