نباشند . پس قهراً موجب شر بسيار كثير در نظام خير مىشود .
حالا رابطهء عالم طبيعت با عالم ماوراء طبيعت را در نظر نگيريم و بگوييم موجود دو قسم است : يكى موجودى كه مبراى از شر است ، ديگرموجودى كه مخالط با شر است . موجود مبراى از شر حاصل است . يك نوع از وجود باقى مانده كه همان عالم طبيعت است و وجودش به اين نحو است كه مخالط با شر است . عبارت « و على النمط الذى قيل » يعنى بر همان نمطى كه گفته شد ، افاضهء وجودى كه ملازم با شر است .
« بل نقول من رأس : أن الشر يقال على وجوه » . شيخ مطلب را دومرتبه به شكل ديگرى از سر گرفته است و به صورت جامعترى بيان مىكند . قبلا به اين شكل گفتيم كه شر بر دو قسم است : يا عدمى است و يا وجودى است كه منشأ عدم است . اين يك نوع تقسيم است كه تقسيم درستى هم هست . حالا ممكن است مطلب را به گونه ديگرى كه تقسيم مفصلترى است بگوييم ، از نظر آنچه كه عرف آن را شر مىداند . بگوييم آن چيزهايى كه مردم شر مىدانند چهار قسم است . يكى بعضى از افعال انسان است كه آنها را شر مىدانند ، مثل ظلم و سرقت .
ديگر ، يك سلسله اخلاق است كه آنها را « شر » مىنامند ، مثل كبر و حسد و حقد .
ديگر آلام و غموم ، دردها و همّ و حزن هاست . شايد اين مهمترين چيزى است كه مردم آن را شر مىدانند . دردها و غصهها و اندوهها .
ديگر ، فقدان كمالات است كه آنها را شر مىدانند .
حالا شيخ آمده به اين شكل تقسيمبندى كرده و بعد روى اين اقسام همان جوابهايى را كه قبلا داده مىدهد . اول مىآيد سراغ آن افعال مذمومه . مىگويد اين افعال مذمومه مثل ظلم و سرقت كه ما آنها را شر مىدانيم ، بايد بگوييم كه از چه جهت شر است . ظلمى كه از ظالمى صادر مىشود ناشى از قوهء غضبيهء اوست . قوهء غضبيه همان قوهاى است كه غلبه را اقتضا مىكند . به تعبير ديگر همان قوهء برترىجويى و حس برترىجويى كه در انسان است . ظلم بد است ، ولى چرا بد است ؟ آيا ظلم در رابطهاش با علت خودش بد است ، يا در رابطهاش با غير علت خودش ؟ ظلم در رابطهاش با اشخاص ديگر بد است . ظلم از اين جهت بد است كه منشأ ضايع شدن حقوق يك عده افراد ديگر مىشود . اگر به فرض محال آنچه كه از ظالم صورت مىگيرد ، همه به همان نحو صورت بگيرد بدون آنكه بر مظلوم اثرى
مجموعه آثار شهيد مطهرى ( فارسي ) — صفحة 544
مساهمون: مرتضى مطهرى
ص٥٤٤