يكن » يعنى فرض اين است كه اين ممكن الوجود است و وجود پيدا نكرده است ؛ آن عوالم وجود پيدا كردهاند ولى اين عالم هنوز وجود پيدا نكرده است .
حالا عبارت را اين جور بخوانيم : « و بقى هذا النمط فى الإمكان » اين مرحله از عالم وجود كه عالم طبيعت است در مرحلهء امكان باقى مانده . « و لم يكن تُرِك إيجاده لأجل ما قد يخالطه من الشر . . . » يعنى « ولمْ يَتْرُكْ إيجاده . . . » ترك نشد ايجاد طبيعت به اعتبار شرى كه با او مخالط است ، آن شرى كه اگر مبدئش كه خود طبيعت است موجود نبود و آن شر ترك مىشد براى اينكه شرى موجود نباشد ، ترك آن ، شرِ از وجودش بود . « لم يكن تُرِكَ » ، چرا ؟ براى اين جهت كه اگر ترك مىشد به خاطر اين شرِ مخلوط بود ، و اين شر مخلوط اگر مىخواست ترك شود بايد مبدئش وجود نداشته باشد ، و اگر مبدئش وجود نمىداشت ، آن وقت اين وجود نداشتن مبدأ ، شرِ از وجود خودش بود . حالا يك بار ديگر عبارت را مىخوانيم : « و لم يكن ترك إيجاده لأجل ما قد يخالطه من الشر » تا اينجا مطلب تمام مىشود : ايجادش رها نشد به خاطر شرى كه با او مخالط است ؛ كدام شر ؟ « الذى إذا . . . » . اين « إذا » شرط است و جواب آن « كان ذلك شراً من أن يكون هو » است :
آنچنان شرى كه اگر مبدأ آن موجود نشود و ترك شود براى اينكه آن شر نباشد ، آن شر است از وجودش ، پس وجودش بهترين دو شر است . « و لكان ايضاً » . باز عطف به « كان ذلك شراً من أن يكون » است . مىگويد : يك وقت هست كه ما اجزاء عالم طبيعت را با خودشان قياس مىكنيم ، مىگوييم اين طبيعت خير است و در عين حال ملازم با شر است و اگر بخواهد اين شر نباشد ملازم است با عدم اصل طبيعت كه عدم طبيعت شرِ از اين شر است .
اما يك وقت هست كه طبيعت را با علل ماقبل در نظر مىگيريم ، كه طبيعت لازمهء علل ماقبل است .
به عبارت ديگر : يك وقت طبيعت را به اعتبار اينكه ممكنالوجوداست در نظر مىگيريم ، و يك وقت به اعتبار اين كه لازمهء وجود عوالم ماقبل خودش است ، چون نسبت آن عوالم به طبيعت نسبت علل موجبه است به معلول . نبودن طبيعت مستلزم نبودن عوالم ماقبل خودش هم هست . پس اگر بخواهد اين شر قليل در طبيعت نباشد ، نه تنها مستلزم نبودن خيرات كثيرى است كه در خود طبيعت است ، بلكه مستلزم اين است كه عوالم ماقبل طبيعت هم كه علت ايجادى عالم طبيعت هستند ،
مجموعه آثار شهيد مطهرى ( فارسي ) — صفحة 543
مساهمون: مرتضى مطهرى
ص٥٤٣