شود ؟ مثلًا حريقى كه در كالاهاى تجارتى صورت مىگيرد ، بخشى را بسوزاند و بخشى را نسوزاند ؟ مسألهء نظام جزئى معنايش اين نيست كه ما طبيعت را در اقتضاى خودش تغيير بدهيم . معنايش اين است كه از آنچه در طبيعت موجود است ، با حفظ همان طبيعتى كه دارند ، استفاده كنيم و از شرور بكاهيم .
گاهى اين مسأله مطرح مىشود كه اگر شرور لازمهء لاينفك خيرات هستند پس كوشش انسان براى كاهش دادن شرور كوشش بىثمر و بىفايدهاى است ، براى اينكه شرور لازمهء لاينفك اين خيرات هستند و خير و شر چنان با يكديگر آميختهاند كه از يكديگر جدايىناپذيرند ، پس هيچ كوششى نبايد براى كاهش دادن شرور انجام داد ، با بيمارى نبايد مبارزه كرد ، با حريق نبايد مبارزه كرد ، با طوفان نبايد مبارزه كرد .
نه ، اين مسأله غير از آن مسأله است . اين مسأله در حدود نظام كلى است و ما بحث را در نظام كلى طرح مىكنيم ، در حالى كه آن ، بحثى است در نظام جزئى . اين مطلب را اگر بتوانيم ، به يك بيان ديگرى هم ذكر مىكنيم كه در آن بحث فلسفهء تاريخ « 1 » هم مطرح بود ، و آن بيان اين است : فلسفه ازنظر خودش مىگويد هر چيزى كه هست آنچنان است كه بايد باشد .
يك رباعى هست كه به خواجه نصيرالدين نسبت مىدهند :
جز حق حَكَمى كه حكم را شايد نيست * حكمى كه ز حكم حق فزون آيد نيست
هر چيز كه هست آنچنان مىبايد * و آن چيز كه آنچنان نمىبايد نيست
از نظر بحث عنايت و حكمت بالغه معنايش اين است كه هر چيزى آنچنان كه هست بايد و آنچنانكه بايد هست . به تعبير ديگرى كه امروزيها مىگويند ، واقعيت مساوى با ارزش است و ارزش مساوى با واقعيت است ، چون ارزش همان است كه گفته مىشود آنچنان بايد باشد ، آن چيزى است كه انسان آرزو مىكند كه بايد اينچنين باشد .
اگر گفتيم واقعيت و آنچه هست ، معناى آن اين است كه مساوى است با ارزش و آنچه بايد باشد .
هامش
( 1 ) . فلسفهء تاريخ ، جلد 1 ، تأليف استاد شهيد ، صفحهء 274 .