نبودهاند ، ولى به هر حال خدا ثابت مىشود .
ديگر اينكه اصلًا مصنوع صانع شاعر نباشد ؛ تغييرات تدريجى كار را به اينجا رسانده باشد .
ولى ظاهراً مورد اول منظور اوست . معلوم است كه اين حرف هم يك حرف عاميانهاى است كه مثلًا بگوييم صانعهاى ناقصى تدريجاً در كار عالم بودهاند و با تجربهء مكرر خودشان كار عالم را راه انداختهاند ، چون اگر چنين چيزى باشد او خودش جزء عالم است نه يك امرى ماوراء عالم .
برهان نظم را چگونه مىتوان برهانى تجربى دانست ؟
دو مطلب باقى مىماند كه بايد بيان كنيم . يك مطلب اينكه هيوم گفت برهان نظم يك برهان تجربى است . ما مىخواهيم ببينيم آيا به همان شكلى كه او مىگويد تجربى است ؟ در اينكه يك برهان طبيعى است شكى نيست ، يعنى از طبيعت و مطالعهء طبيعت به دست مىآيد ، ولى آيا به همان معنى كه او مىگويد تجربى است ؟
يعنى همان جورى كه يك پزشك وقتى كه صدبار يك نوع بيمارى را ديد و علتش را به دست آورد در دفعهء صد و يكم هم كه آن بيمارى را مىبيند وجود علتش را كشف مىكند ، آيا مقصود تجربهء به اين صورت است ؟ يا مقصود از « تجربى » و « طبيعى » كه مىگوييم چيز ديگر است ؟ اگر بخواهد اين جور تجربى باشد ، يك بار هم تجربه نشده است ، چون گفتيم تجربهء انسانى كه اصلًا غلط است و نبايد هم باشد ، تجربهء الهى هم يك بار نشده است ، يعنى ما يك بار هم نبوده كه خلق عالم را از يك صانع حكيم تجربه كرده باشيم كه در دفعهء دومش بياييم بگوييم قبلًا تجربه كردهايم .
برهان نظم برهانى است مركب از تجربه و عقل
نه ، اين برهان حكمت ، برهانى است مركب از تجربه و عقل . درهر تجربه اى نوعى استدلال قياسى نهفته است ، كه اين را مكرر در منطق گفتهايم . در هر تجربهاى ، حتى تجربهاى كه همان پزشك مىكند ، اين قياس هست . ولى مىخواهيم يك چيز علاوه بر آن بگوييم و آن اين است كه تجربهاى كه انسان در مورد طبيعت دارد همان تجربهاى است كه حكما مىخواهند . آن تجربه چنين است : اول طبيعت تحليل مىشود به امر بالقوه و امر بالفعل ، يا به تعبير ديگر ، به ماده و صورت ، و اين تعبيرى