مىكنند ، از طريق اصول حكمت الهى و اصول فلسفى است نه از راه برهان نظم .
- كمالش را چطور ؟ اين اكمليت را نفى مىكند ، كمالش را چطور ؟ استاد : كمال را كه در اين دليل گذشته گفتيم .
- همين حرف هيوم را مىگويم . مىتوانيم بگوييم با اين حرفهاى هيوم نهايت اين است كه اكمليت نباشد ، ولى كامل بودنش چطور ؟ استاد : از اين گذشتيم . آن ، حرف اول او بود كه اولًا شباهت كامل نيست . حالا او به عيبها و نقصها نچسبيده كه بيايد مثل بعضى از افراد ايراد بگيرد كه مثلًا وجود امور زائد مثل [ انگشت اضافى در ] آدمهاى شش انگشتى اشكال دارد . ما داريم حرفهاى هيوم را مىزنيم .
اشكال هشتم هيوم
مطلب و اشكال ديگرى در وسط كلماتش آمده كه ما بايد آن را يك وجه جداگانه بشماريم . مىگويد : فرض كنيم كه ما عالم را كاملترين عالمها بدانيم ، اين دليل نمىشود كه ناظمش هم كاملترين ناظمها باشد ، چرا ؟ مثالى ذكر مىكند ، مىگويد : اگر شما يك نفر مكانيسين را امروز ببينيد كه يك كشتى بىعيب مىسازد كه كاملترين كشتيهاست ، اين را شما نمىتوانيد دليل بگيريد كه اين شخص كاملترين انسانهاست و مثلًا يك نبوغ فوقالعاده قوى دارد ، چرا ؟ براى اينكه اين شخص وارث هزارها و ميليونها صنعتگر ديگر در دنياست . بسا اينكه اين شخص در ذات خودش آدم كودنى هم باشد ، ولى بعد از هزارها سال تجربهاى كه بشر روى صنعت كشتىسازى داشته است ، محصول همهء اين تجربهها و علمها به دست اين آدم رسيده و يك چنين كشتى ساخته است . اين دليل كمال او نمىشود . شايد كار عالم هم همينجور باشد .
اين حرفش به دو وجه قابل تحليل است : يكى اينكه شايد عالم مثلًا مصنوع صانعهاى شاعر متعدد باشد كه يكى بعد از ديگرى آمدهاند و هيچكدام هم كامل