مىدهد .
پس معلوم شد كه در نزاع معتزله و اشاعره ، اشاعره مىخواستند به كلى فعلاللّه را خالى از غرض بدانند و مىگفتند كه « لا يُسْئَلُ عَمّا يَفْعَلُ » به اين معنى است كه سؤال در مورد فعل خدا معنى ندارد .
ديديم كه سؤال معنى دارد ، چون لازم نيست كه ما از غرض فاعل سؤال كنيم ، درست است كه از غرض فعل سؤال كنيم ، و گفتيم كه حتى به يك معنا درست است كه از غرض فاعل هم سؤال كنيم .
حرف معتزله هم درست نيست . آنها ميان غرض فعل و غرض فاعل فرق نمىگذاشتند و حتى شايد معتزله گاهى به صورتى بحث مىكنند كه غرض مستقيماً به فاعل برمىگردد ، كه در اين صورت خدا نسبت به عالم مثل صنعتگرى مىشود نسبت به صنعت خودش ؛ يعنى خداوند اشيائى را خلق كرده و بعد اشياء را به طور مكانيكى و به طور علل اتفاقى با همديگر جمعوجور مىكند براى اينكه به فلان غرض خود برسد . شايد تصور بسيارى از عوام الناس همين است . خيال مىكنند كه صنعت الهى مثل صنعت يك انسان است و همانطور كه مثلا يك انسان مىرود و اجزائى را از اين طرف و آن طرف مىآورد و جمع مىكند و يك رابطهء مصنوعى ميان اينها برقرار مىكند و بعد مثلا يك ساختمان مىسازد ، و يا چوب و ميخ و اينها را به همديگر مترتب مىكند ، خداوند يا فرشتهاى كه مأمور [ صنع موجودات است ] به همين شكل كار مىكند ؛ غافل از اينكه اين طور نيست . خداوند در همان اولين واحد موجود اين عالم توجه به اين هدف را قرار داده است و اوست كه آن موجود را براى رسيدن به كمال خودش مدد مىدهد . اين است كه هميشه يك قوهء مدبر ، يعنى همان مَلَكى كه مشغول كار اوست ، در درون او وجود دارد و در كمال شعور و ادراك هدف خودش را تشخيص مىدهد و وسائل را استخدام مىكند . ولى استخدام او به نحو فاعليت بالتسخير است كه در عين حال فاعليت طبيعى است . فاعليت بالتسخير غير از فاعليت صنعتى است . فاعليت بالتسخير اين است كه طبيعتِ بيرون را كه از آن موجود جداست جزء ذات خودش مىكند و حالت طبيعى به آن مىدهد .
اين را مىگويند « فاعليت بالتسخير » ؛ مثل اينكه يك موجود زنده عناصرى را از بيرون جذب مىكند ، بعد كه جذب شدند ، همانها با خودش همهدف مىشوند و حالت طبيعى پيدا مىكنند ؛ نه مثل مصنوعهاى ساختهء انسان كه هيچ وقت با انسان
مجموعه آثار شهيد مطهرى ( فارسي ) — صفحة 431
مساهمون: مرتضى مطهرى
ص٤٣١