خيال و چه در عقل ، از همين است . معمولًا كارهاى هنرى انسان و كارهاى صنعتى انسان از نوع خلاقيت و آفرينندگى است ؛ يعنى هنرمند چيز زيبايى را كه وجود ندارد خلق مىكند . در هنر و ادبيات مىگويند كه ما دو نوع ادبيات و هنر داريم :
ادبيات و هنر رئاليستى كه فقط منعكسكنندهء آن واقعيتهايى است كه در خارج است ؛ مثل نقاشى كه طبيعت را آنچنان كه هست رسم مىكند . علم اين نقاش علم فعلى است ؛ يعنى آنچه را كه به طور دقيق ديده است نقاشى كرده است . فرقش با ديگران در اين جهت است كه چشم نقاش دقيق است ، جزئيات را مىبيند ، بعلاوه اين هنر را دارد كه مطابق با آنچه مىبيند ترسيم مىكند و نقاشى مىكند . حالتش حالت يك نفر عكسبردار است .
يك شاعرى كه طبيعت را وصف مىكند ، باز هم طبيعت را آنچنان كه هست وصف مىكند ، چنان توصيف مىكند كه انسان در آن مُعجب مىشود و مىگويد : از زبان [ طبيعت ] دارد حرف مىزند ! اما يك نفر چيزى را ابداع مىكند ، يعنى چيزى را كه وجود ندارد ، او در عالَم ذهن خودش فكر مىكند و مىگويد اين جور چيزى هم بايد وجود داشته باشد ، و آن چيز را خلق مىكند ، و حال آنكه در خارج چنين چيزى وجود ندارند ؛ مثل استعارات تخيليهاى كه معمولًا در علوم ادبى مىگويند ، يا اغلب اشعار شاعران .
شاعران اغلب چيزى را كه وجود ندارد خلق مىكنند ؛ مثلًا چيزى را به چيزى تشبيه مىكنند در صورتى كه آن مشبّهٌ به اصلًا وجود ندارد . مىگويد اگر چنين چيزى وجود داشته باشد اين امر شبيه آن است .
وَ كَأنَّ مُحَمَّرَ الشَّقي * قِ إذا تَصَوَّبَ أو تَصَعَّدَ
اعْلامُ ياقوتٍ نُشِرْ * نَ عَلى رِماحٍ زَبَرجَدٍ « 1 »
مىگويد اين گل شقايق قرمز وقتى كه با حركت باد بالا مىرود و پايين مىآيد گويى پرچمهايى از ياقوت قرمز است كه بر روى نيزههايى كه از زبرجد ساخته شدهاند قرار داشته باشند . زبرجد سبز است و ياقوت قرمز . اين ديگر تخيل است ؛ يعنى در طبيعت نيزهاى كه از زبرجد ساخته باشند و پرچمى كه از ياقوت ساخته باشند و آن پرچمهاى ياقوتى را بر روى آن نيزهها قرار داده باشند ، نيست . ولى شاعر وجود آن
هامش
( 1 ) . اسرار البلاغة جرجانى ، چاپ دانشگاه تهران ، ص 94 .