قبيل الوان يا حرارت و برودت و يبوست و امثال آن را ذكر مىكنند ؛ و در باب كيفيات مختصهء به كم ، اشكال و اقسام ديگر را بيان مىكنند . در اين تعبير ، كيفيات نفسانيه هم مانند كيفيات جسمانيه ، نوعى كيف محسوب مىشوند . آنوقت در كيفيات نفسانيه حالاتى از قبيل لذت ، الم ، اراده ، ميل و از جمله علم را مىشمارند .
در باب مقولات معمولًا همين كار را مىكنند . حتى كسانى هم كه نظريهء آنها اين است كه علم از سنخ وجود است ، اين حساب را بهم نمىريزند . اين حسابى كه از قديم و شايد از زمان ارسطو بوده و مقولات را چنين تقسيم مىكردند ، اين فلاسفه هم به همين شكل بيان مىكنند ، يعنى در واقع يك نوع تسامحى به كار مىبرند . اگر با اين حساب بخواهيم بگوييم ، مطلقِ دانستن ، چه علم حصولى و چه علم حضورى و در علم حصولى چه تصديق و چه تصور ، همه كيفياتى هستند كه عارض بر نفس مىشوند ؛ بر خلاف كيفيات جسمانيه كه عارض بر جسم مىشوند .
اگر ما با اين حساب جلو بياييم و بخواهيم به تعبير امروز بيان كنيم ، علم هم خودش يك پديده است ، يك فنومن است ؛ در ميان پديدههاى عالم كه در نتيجهء يك سلسله تركيبات در عالم پيدا مىشوند علم هم خودش يك پديده است . همانطور كه پديدههايى چون الوان و شكلها داريم ، پديدهء خاص ديگرى هم در كنار آنها داريم كه نام آن « علم » است . ولى اين ، بحثى است كه در باب مقولات مىكنند .
در باب وجود ذهنى كه بحث علم از جنبهء ديگرى مطرح است ، و يا در باب اتحاد عاقل و معقول كه آن هم بحث علم از جنبهء ديگرى مطرح مىشود ، [ علم از سنخ وجود شمرده شده است . ]
معمولًا بحث علم را اينها در چند جا مطرح مىكنند : يكى در باب مقولات به همان ترتيبى كه عرض كردم . ديگرى در باب وجود ذهنى ، كه البته اين بحث در زمان بوعلى به اين شكل مطرح نبوده است . يكى هم در باب اتحاد عاقل و معقول .
مسألهء اتحاد عاقل و معقول مسألهاى قديمى بوده و مىگويند فورفوريوس اسكندرانى قائل به اتحاد عاقل و معقول بوده ، ولى كسانى مثل ابنسينا اين را رد مىكردند . اما بعد از او باز ديگران آمدهاند و آن را قبول كردهاند . در باب علم بارى ، يعنى همين بابى كه الآن محل بحث ماست ، به تناسب ، مسألهء علم را طرح مىكنند .
در اين ابواب كمكم مسأله به اينجا رسيده است كه اصلًا علم را ما نبايد مانند يك پديده بشناسيم . « پديده » تعبيرى است كه ما مىكنيم ؛ به تعبير خود آنها مثل
مجموعه آثار شهيد مطهرى ( فارسي ) — صفحة 305
مساهمون: مرتضى مطهرى
ص٣٠٥