اين همان اتحاد عاقل و معقول است . مىگويد اگر انديشهات گل باشد ، تو خيال نكن كه خودت چيزى هستى و ماهيت گل چيز ديگر ؛ تو به همان ماهيت گل درآمدهاى .
اگر انديشهء تو امور متعالى و خيلى مقدس و عالى باشد ، تو همانها هستى ، و اگر امور پست باشد باز هم تو همان امور پست مىباشى .
از خود بيگانگى
در اين مورد يادداشت خيلى زيادى دارم . از جمله اين بحثى است كه امروز به نام « از خود بيگانگى » مطرح شده است . اين مسأله بنا بر فلسفهء ما خودش شكل ديگرى داشته است . به هر جورى كه انسان در بارهء جهان بينديشد ، خودش را به آن صورت درآورده است . اگر خوب بينديشد ، خود را به همان صورت خوب درآورده است . اگر بد بينديشد ، خود را به همان صورت بد درآورده است ؛ و اين است كه آن وقت براى انسان يك نوع وظيفه ايجاد مىشود كه چه انديشههايى داشته باشد . اين كه انديشههاى تو چه باشد ، مساوى است با اين كه تو چه باشى ؛ يعنى خيال نكن كه مىتوانى خودت يك چيز باشى و انديشههايت چيز ديگر ، خيال نكن كه ماهيتى جدا و مستقل از انديشهات دارى ، كه انديشهات هر چه بخواهد باشد . مىگويد : نه ، ماهيتى ندارى مگر آنچه كه بدان مىانديشى . آن وقت مىگويد اگر تو سگانه بينديشى ماهيت تو تبديل به ماهيت سگ مىشود ، و اگر انسانى بينديشى صورت واقعى و ملكوتى تو همان انسان مىشود و تو واقعاً همان انسانى .
پس اتحاد عاقل و معقول در اصطلاح امروز با اتحاد عاقل و معقول در اصطلاح قدماى ما فرق دارد .
سؤال : تا واسطه نباشد ، نفس از خودش چيزى ندارد ، و واسطهء آن حافظه است . آيا واسطه جداى از نفس است يا همان است ؟ استاد : حافظه ، باقىماندن آگاهى به يك چيز است . آگاهى يك چيز است ، و در حفظ بودن آگاهى چيز ديگر است كه مسألهء بعد است . حافظه واسطه نيست ؛ يعنى چيزى كه شما در مرحلهء ابتدايى به آن اطلاع پيدا مىكنيد ، بعد از آن صورتش در حافظه باقى مىماند . بحث بر سر مرحلهء اول است ، كه از اول چگونه صورت