دارند و حقايق خارجى هستند ، مىگويند پس اين قائل به اتحاد عاقل و معقول نيست ؛ ولى اگر قائل شد به اين كه در معرفت و شناخت ، عناصر اصلى و اوليهء شناخت را معانىاى تشكيل مىدهد كه فقط مال ذهن است و مابازائى در خارج ندارد ، مىگويند اين قائل به نوعى اتحاد عاقل و معقول است ؛ يعنى مىخواهند بگويند كه معقولِ ذهن خود ذهن است . مقصود اينها اين است كه آن امرى كه ذهن به عنوان يك امر معقول و معروف تصور مىكند ، مثل زمان و مكان در فلسفهء كانت ، اين معقول و معروف ، چيزى جز خود ذهن نيست ، همان خود ذهن است ، پس معقول ذهن خود ذهن است ؛ و به همين جهت است كه مىگويند كانت قائل به اتحاد عاقل و معقول است . اين يك اصطلاحى است كه امروزيها دارند ، و لا مُشاحة فىالاصطلاح ؛ كسى بخواهد چنين اصطلاحى را داشته باشد اشكال ندارد ، ولى اين با اتحاد عاقل و معقول كه قدماى ما مىگفتند اشتباه نشود .
قدماى ما بحثشان در اين جهت مفروغٌ عنه بود كه اين معانى كه ما در ذهن تعقل مىكنيم مصداق عينى دارند ، حتى زمان و مكان و امثال آن ، در عين حال اتحاد عاقل و معقول هم هست . آنها مىگفتند ما دو معقول داريم : معقول بالذات و معقولبالعرض . معقول بالعرض كه وجود عينى اشياء است هيچ وقت با ذهن ما متحد نيست . معقول بالذات عبارت از همان دنياى ذهن خود ما و صورتهاى ذهن است كه با آن معقول خارجى انطباق دارد و با آن منطبق مىشود . نفس انسان با صورتهاى ذهنيهء خودش نوعى وحدت و اتحاد دارد ؛ يعنى اين صور ذهنيه را شما امر عارضى براى ذهن تلقى نكنيد ؛ اين جور خيال نكنيد كه صور ذهنى براى ذهن نظير نقش است براى ديوار ، يا نظير رنگ است براى جسم ؛ نه ، بلكه ذهن در عمق خودش با اين صورتها متحد مىشود و از حالتى به حالت ديگر متحول مىگردد و به آن صورت درمىآيد ؛ يعنى اگر الآن مثلًا انسان دنيا را تعقل مىكند ، وجودش عين وجود خارجى آن اشيائى كه تعقل كرده ، نيست ، ولى نفسش در عالم ذهن خودش متصور به آن ماهيتهايى مىشود كه آنها را تعقل كرده است . اينجاست كه مىگويند :
اى برادر تو همه انديشهاى * مابقى تو استخوان و ريشهاى
گر بُوَد انديشهات گل ، گلشنى * وربُوَد خارى ، تو هيمهء گلخنى « 1 »
هامش
( 1 ) . مثنوى معنوى ، دفتر دوم ، ص 14 .