عاقل بالفعل است ، و يك برهان ديگر مىآيد و مىگويد ذات واجبالوجود معقول بالفعل است .
نتيجه اين مىشود كه واجبالوجود عاقلُ ذاتِهِ . اگر در جاى خودش به اثبات برسد ، كه به اثبات هم مىرسد ، كه واجبالوجود چون مجرد است عاقل است و واجبالوجود چون مجرد است معقول است ، ثابت مىشود كه واجبالوجود عاقل ذات خودش است ، يعنى ذاتش عاقل خودش است .
آن وقت ممكن است شما بگوييد : مگر مىشود يك شئ عاقل ذات خودش باشد ؟ اگر شئ بخواهد عاقل ذات خودش باشد ، عاقل غير از معقول مىشود . هميشه دو چيز بايد باشد : يكى عاقل و ديگر معقول .
مىگويد : اتفاقاً قضيه اينجور نيست . هيچ برهانى اقتضا نمىكند كه عاقل و معقول دو چيز باشد ، بلكه برهان اقتضا مىكند كه در آنجا كه شئ ذات خودش را تعقل مىكند ، عاقل و معقول يكى باشد .
آنگاه مىگويد آن چيزى كه سبب شده اين توهم پيدا شود كه عاقل و معقول دو چيز هستند چيست ، و به بيان اين سبب مىپردازد ، كه بعد ديگران آمده و گفتهاند نهتنها در تعقل ذات به ذات ، عاقل و معقول يكى است ، بلكه در همه جا عاقل و معقول يكى است . تا اتحاد ميان عاقل و معقول برقرار نشود محال است كه تعقلى در عالم رخ دهد .
اتحاد عاقل و معقول
اين اصطلاح « اتحاد عاقل و معقول » از اصطلاحاتى است كه هم در فلسفهء قديم است و هم در فلسفهء جديد . البته من تعبير فرنگى آن را نمىدانم كه آيا تعبير فرنگى آن به همين صورت است يا نه ، شايد همين جور باشد . در اين ترجمههاى فارسى كه مىبينيم همين جور است .
آنچه كه امروز در فلسفههاى جديد اسمش را « اتحاد عاقل و معقول » مىگذارند غير از آن چيزى است كه در قديم آن را « اتحاد عاقل و معقول » گفتهاند . امروزه اگر معقول انسان وجود عينى داشته باشد مىگويند اتحاد عاقل و معقول نيست ؛ يعنى اگر وجود معقول خارج از وجود انسان باشد مىگويند اتحاد نيست . مثلًا اگر كسى قائل شد كه آنچه من در عالم ذهن خودم تصور و تعقل مىكنم همه در خارج وجود