تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجموعه آثار شهيد مطهرى ( فارسي ) — صفحة 251

مساهمون:

ص٢٥١
هميشه ناقص و محروم از آن غايت و محروم از كمال خودش است . آن مسألهء « بالحق » اين است كه اشياء عبث نيستند ، غايت دارند و پوچ آفريده نشده‌اند . فلسفهء پوچى گرايى همين است كه عالم حركتى بدون هدف و بدون غايت دارد ؛ يك حركت بيهوده‌اى كه هيچ هدفى نداشته باشد ، همين‌جور از نقطه‌اى شروع شود و بالاخره به همان نقطه‌اى كه از آن نقطه شروع كرده است برگردد ؛ براى چه ؟ براى هيچ . آن وقت اين حركت پوچ مىشود . اما « بالحق » به اين معناست كه موجودات كمالى دارند و به كمال خودشان هم مىرسند ، كه همان فلسفهء معاد است .

شرح و توضيح متن

فصل فى أنه تام بل فوق‌التام ، و خير ، و مفيد كلّ شىء بعده ، و أنه حق ، و أنه عقل محض ، و يعقل كلّ شىء ، و كيف ذلك ، و كيف يعلم ذاته ، و كيف يعلم الكليات ، و كيف يعلم الجزئيات ، و على أىّ وجه لا يجوز أن يقال يدركها . فواجب‌الوجود تام الوجود ، لأنه ليس شىء من وجوده و كمالات وجوده قاصراً عنه ، و لا شىء من جنس وجوده خارجاً عن وجوده يوجد لغيره ، كما يخرج فى غيره ؛ مثل‌الانسان ، فإن أشياء كثيرة من كمالات وجوده قاصرة عنه ، و أيضاً فإن إنسانيته توجد لغيره . بل واجب‌الوجود فوق التمام ، لأنه ليس إنما له‌الوجود الذى له فقط ، بل كل وجود أيضاً فهو فاضل عن وجوده و له ، و فائض عنه . واجب‌الوجود تام‌ّالوجود است و چيزى از وجود و كمالات وجودش نيست كه برايش ممكن باشد و نداشته باشد ؛ چيزى هم از جنس وجودش نيست كه بيرون از وجود او باشد و براى غير او پيدا شود . اين قيد را كه شيخ در اينجا گفته : « ولا شئ من جنس وجوده . . . » ، همان را در مقالهء قبلى خوانديم . اين ديگر جزء [ تام‌ّالوجود ] نيست . مثلًا فرض كنيد كه اگر يك موجودى خودش تام‌ّالوجود باشد و هرچه براى او ممكن است برايش حاصل باشد ، يك وقت هست كه مثل دارد ، و يك وقت هم هست كه مثل ندارد . شيخ اينجا در تعريف « تام » حتى مثل نداشتن را هم آورده است . مثلًا يك انسان اگر تمام كمالات وجودش را داشته باشد ، يك انسان ديگر هم