تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجموعه آثار شهيد مطهرى ( فارسي ) — صفحة 249

مساهمون:

ص٢٤٩
بالذات است . نقل كرده‌اند كه لُبيد معروف در جاهليت شعرى گفته كه با اين بيت شروع مىشود : ألا كلُّ شىء ما خلا اللَّه باطل‌ٌو كلُّ نعيم لامحالة زائلٌ او بعدها اسلام آورد و اسلام اختيار كرد . مىگويند حضرت رسول صلى الله عليه و آله راجع به مصراع اوّلش فرمود : « أصدقُ شعرٍ قالت العربُ » هيچ عربى به اين راستى نگفته كه « ألا كلّ شىء ما خلا اللَّه باطل » ، چون هر چيزى غير از خداوند واقعاً به حسب ذات خودش باطل است ؛ در نظام علت و معلول كه قرار بگيرد هستى خودش را از علتش دارد ، پس حقيت خودش را هم از علتش دارد نه از ذات خودش . چون هستى را از ذات خود ندارد پس در ذات خود باطل است ؛ يعنى بما هُوَ هُوَ باطل است ، به واسطهء علت حق است . خود آن علت هم اگر مثل او ممكن باشد همين‌جور است ، تا برسد به علتى كه هستىاش از خودش باشد . بنابراين : « ألا كلّ شىء ما خلا اللَّه باطل » .

دو معناى حق

الف . واقعيت داشتن

كلمهء « حق » به دو معنا گفته مىشود : يكى به همان معنا كه شئ حقيقت دارد و ثابت است . در حديثى نقل كرده‌اند كه كميل از حضرت امير عليه السلام سؤال كرد : « مَا الْحَقيقَةُ ؟ » آن چيزى كه خود به ذات خودش حقيقت است چيست ؟ يعنى آنچه من مىبينم نمىتواند عين حقيقت باشد . حقيقت هست ، ولى عين حقيقت نيست ، چيزى است كه حقيقت بودن خودش را از يك حقيقت ديگر دارد . پس آن حقيقت اصلى چيست ؟ مىگويند فلان كس در جستجوى حقيقت است ، يعنى مىخواهد به منبع حقيقت برسد ، يعنى مىخواهد بگويد كه از اين اشياء هر چه كه مىبيند مَجاز مىبيند . مجاز ديدن غير از سراب ديدن و واقعيت نداشتن است . مىگويد اينها همه واقعيتهايى هستند كه واقعيتشان از خودشان نيست . پس آن كه واقعيتش از خودش است ، آن كه منبع و كانون همهء واقعيتها و همهء حقايق است او كيست ؟ به اين اعتبار واجب‌الوجود حق است ، بلكه حق مطلق اوست و حق واقعى اوست و به غير او اطلاق « حق » كردن با نوعى شائبهء مجاز همراه است .