فىنفسه است ، خودش براى خودش خير است . صلح هم در وجود فىنفسهاش ، خودش براى خودش خير است . از اين جهت مثل يكديگرند . ولى جنگ در وجود لغيرهاش شر است ، و صلح در وجود لغيرهاش هم خير است . دارو هم در وجود لغيرهاش خير است . فرض كنيد كه يك آدم خيّر ، يك آدمى كه وسائل بهداشت براى مردم ايجاد مىكند ، وسائل تحصيل مردم را فراهم مىكند ، وسائل رفع فقر و گرسنگى را ايجاد مىكند ، اين شخص مفيد خير است . اين شخص وجود لغيرهاش هم خير است ، يعنى خير رسان است . از آن جهت كه خير مىرساند هم خير است .
واجب تعالى گذشته از آن جهت كه وجود محض است و خير است ، از آن جهت كه هر خيرى به هر موجودى مىرسد ، منبع آن خير وجود اوست و از وجود او خيرات سرازير مىشوند ، باز هم خير است ؛ يعنى واجبالوجود به اعتبار مفيدبودن هم خير است .
واجبالوجود حق است
بحث ديگر حقيّت واجبالوجود است . ما به واجبالوجود مىگوييم « حق » .
حق يعنى واقعيت و وجود
مىخواهيم ببينيم كه معنى « حق » چيست ؟ و نقطهء مقابلش « باطل » به چه معناست ؟ كلمهء « حق » و « حقيقت » هر دو از يك معناست ، از « حقَّ يَحِقُّ » . وقتى مطلب را خوب بشكافيم مىبينيم كه يك شئ از جهت خصوصيت وجودش حق يا حقيقت است . اگر بگوييم فلان شئ پوچ است و باطل است ، يعنى واقعيتى ندارد ؛ و اگر مىگوييم فلان شئ حق يا حقيقت است ، يعنى واقعيت دارد . واقعيت هم همان وجود است . بعضى از اشياء چون در ذات خودشان واقعيت عين ذاتشان نيست و لابشرطاند از اينكه موجود يا معدوم باشند و ممكنبالذات هستند ، پس به حسب ذات باطلند و به حسب علتشان حقند . همهء ممكنات چنين هستند . هر ممكنى فى حد ذاته ليس و من علته أيس ، من ذاته أن يكون ليساً و من علته أن يكون أيساً ، يعنى قطع نظر از علتش وجود ندارد و با درنظر گرفتن علتش وجود دارد ، پس اينها حقند . همهء ممكنات حقند ولى حق بالذات نيستند ، حق بالغير مىباشند .
اما آن موجودى كه وجودش از ذات خودش است نه از ناحيهء غير ، پس او حق