است ؛ يعنى آن وجود شريت خودش را به اعتبار اين عدم دارد . پس شريت ، بالذات از آنِ عدم است و بالعرض از آنِ وجود است .
حالا كه چنين شد كه وجود مساوى با خير است و عدم مساوى با شر ، و ملاك خيريت وجود است و ملاك شريت عدم ، و وقتى كه ما ثابت كرديم كه واجبالوجود ماهيته انيته و هو وجودٌ محضٌ ، پس هو خيرٌ محضٌ .
ولى ممكنالوجود از باب اين كه ذاته بذاته وجود نيست ، بلكه ذاته بذاته لااقتضاى از وجود و عدم است و وجود عارض بر ذاتش مىشود ، پس ذاتش خير محض نيست . واجبالوجود چون ماهيتش عين وجودش و وجودش عين ماهيتش است و ذاتى غير از وجود ندارد و [ از طرفى ] وجود خير محض است ، پس ذاته خيرٌ محضٌ . اصل همين بود كه گفتيم .
واجبالوجود چون افاده كنندهء خير است نيز خير است
گاهى ما خير و شر را به اعتبار افادهء وجود شئ ديگر يا عدم افادهء شئ ديگر مىگوييم . گفتيم كه بعضى از شرور ، شرور بالعرضاند ، يعنى خير بالذاتاند و شر بالعرض ، مثل جنگ و بيمارى ، يعنى در وجود فىنفسه خير هستند . مقصود از خير بالذات و شر بالعرض اين است كه در وجود فىنفسه و وجود خودشان براى خودشان ، فى حد ذاته خير هستند ، ولى خودشان براى ديگرى شر هستند . مثلًا غدّهء سرطان براى غدّهء سرطان شر نيست . غدّهء سرطان براى آن موجودى كه غدّهء سرطان در او نفوذ مىكند شر است ، چون منشأ عدم او مىشود . اگر خودش را هم ما براى خودش شر بدانيم ، از اين جهت است كه خودش سبب مىشود كه آن اندامى كه اين در آن اندام جا گرفته است معدوم شود و معدوم شدن آن اندام معالواسطه منشأ مىشود كه خودش هم نتواند به حياتش ادامه دهد ؛ يعنى مثل يك عمل خودكشى مىشود . خودش براى خودش باز يك وجود فىنفسه دارد و خودش براى خودش يك وجود لغيره . خودش براى خودش از آن جهت كه وجود لنفسه است خير است ، و خودش براى خودش از آن جهت كه وجود لغيره است شر است .
عين اين مطلب در خير هم مىآيد . يك وقت يك چيز از آن جهت خير است كه خودش منشأ مطلوب بالذاتهاست . مثلًا گفتيم كه جنگ قطع نظر از رابطه و اضافهء آن با اشياء ديگر و قطع نظر از اعدامى كه ايجاب مىكند ، به اعتبار اينكه يك وجود