پس بد مطلق نباشد در جهانبد به نسبت باشد اين را هم بدان « 1 » اين حرف درستى است . حالا كه اين مسأله را دانستيم ، پس اساس خير برمىگردد به مطلوبيت ، ريشهاش آنجاست .
گفتيم كه هر موجودى طالب كمال خودش است و از نقص خودش فرار مىكند .
حال برمىگرديم و تحليل مىكنيم كه اين كمال و نقصها به چه چيز برمىگردد ؟
خوب و بدها و كمال و نقصها به چه چيز برمىگردد ؟
خير به وجود برمىگردد و شر به عدم
خير به وجود برمىگردد و شر به عدم ؛ يعنى هر چيزى از آن جهت شر است كه يا خودش نيستى است يا اگر خودش نيستى نيست نوعى از هستى است كه سبب نيستيها مىشود ، يعنى بدىاش بدان جهت است كه سبب نيستيها مىشود .
يك وقت مىگوييم جهل بد است ؛ چرا بد است ؟ چون نيستى علم است . علم چون كمال است خوب است ، و جهل از آن جهت كه نيستى علم است بد است . فقر بد است ، چون نادارى است ، نداشتن است ؛ نداشتن چه چيز ؟ نداشتن ثروت ، و ثروت امكان قدرت است و چون امكان قدرت است خوب است ، و فقر چون فقدان آن امكان قدرت است بد است .
يا مثلًا مىگوييم كورى بد است ، چون فقدان بينايى است ، و بينايى خوب است .
اين موارد چون عدمند ، خودشان بد هستند .
ولى يك چيزهاى ديگرى هستند كه ما به آنها « بد » مىگوييم اما خودشان عدم نيستند ، بلكه خودشان وجودند . ولى اين وجودها بالعرض بدند ، يعنى خودشان فىحد ذاته خوبند ، در وجود فىنفسهشان خوبند ، اما در وجود اضافى و در رابطهشان با موجود ديگر بد هستند ، چرا ؟ چون در او موجب عدم مىشوند . چرا مىگوييم جنگ بد است ، ولى مىگوييم صلح خوب است ؟ براى اينكه جنگ منشأ تخريبها و كشتارها و مردنها مىشود ، منشأ نيستيها مىشود . خود مردن را چرا مىگوييم بد است ؟ چون فقدان حيات است . مردن از آن ديد كه فقدان حيات است بد است . اگر كسى مردن را از ديد ديگرى كه تطوّر حيات است ببيند ، ديگر بد
هامش
( 1 ) . مثنوى معنوى ، دفتر چهارم ، چاپ كلاله خاور ، ص 217 .