شيخ به آن گونه حرفها نمىكشد . غرض تفهيم اين مطلب بود كه كسى بگويد دو واجبالوجود داشته باشيم كه امتيازشان از يكديگر به اين است كه يكى همان حقيقت واجبالوجود است با يك امر وجودى و يك شرط وجودى ، و ديگرى همان واجبالوجود است بدون آن شرط وجودى . مثالهايى كه من در اينجا آوردم ، شيخ نياورده ، نظير اين مواردى كه احياناً گفته مىشود كه اختلاف دو نوع با يكديگر به اين صورت باشد . اين هم يك فرض ديگر .
فرض دو واجبالوجود كه امتيازشان به دو فصل وجودى باشد
يك فرض ديگر اين بود كه دو واجبالوجود در حقيقتوجوب وجود با يكديگر شركت داشته باشند و امتيازشان از يكديگر به دو امر وجودى باشد ؛ يكى واجبالوجود باشد مع فصل وجودى ، و ديگرى هم واجبالوجود باشد مع فصل وجودى آخر .
شيخ هر كدام را به تفصيل رد مىكند .
اما آنجا كه مىگوييم يكى شرطش وجودى است و ديگرى عدمى ، مىگويد بدون شك عدم از آن جهت كه عدم است نمىتواند مناط و ملاك چيزى باشد ؛ يعنى عدم از آن جهت كه عدم است نمىتوان آن را مانند يك فصل ، امرى بدانيم كه محقِّق ماهيت عدم است . عدم ، اعتبار است .
هر ايجابى مستلزم سلبهاى متعدد است
ببينيد : بر هر امر وجودى اعدام غيرمتناهى صدق مىكند . يك حرفى از اسپينوزا نقل مىكنند كه مىگويند حرف معروف هگل معكوس همان حرف اوست . او مىگويد هر تصديقى مستلزم يك انكار است . بعد هگل آمده گفته كه هر انكارى هم مستلزم يك تصديق است . او گفته كه هر ايجابى مستلزم يك نفى است و بلكه مستلزم نفىهاست ، و اين مىگويد هر نفيى مستلزم يك ايجاب است . او كه مىگويد هر ايجابى مستلزم نفىهاست ، مقصودش اين است كه همينقدر كه يك معنا را براى يك شئ اثبات كرديد ، اثبات اين در قوهء نفى هزاران معنى ديگر است . مثلًا همينقدر كه گفتيد اين انسان است ، در قوهء اين است كه گفتهايد پس اين درخت نيست ، سنگ نيست ، اسب نيست ، آب نيست ، هوا نيست . وقتى اين تعين را به او داديد ، هزاران