تعين ديگر قهراً نفى شده است . اين يك حرف درستى است كه هر چيزى در آنِ واحد در عين اينكه يك چيز است ، هزارها و ميليونها چيز ديگر نيست . همين شخص كه زيد است ، عمرو نيست ، بكر نيست . هر انسانى وقتى آن معنى خودش بر خودش اثبات مىشود ، ميلياردها فرد ديگرى كه در زمان ما وجود دارند و در زمانهاى گذشته وجود داشتهاند و در زمانهاى آينده وجود خواهند داشت ، از او سلب مىشوند .
اما يك مطلب هست و آن اين است كه امر اثباتى يك ملاك اثباتى مىخواهد ؛ يعنى وقتى كه ما مثلًا مىگوييم زيد هست ، اين يك ملاك وجودى مىخواهد : به اين دليل كه اين خصوصيت را دارد ، اين دارندگى را دارد و اين زيد است . اما اگر بخواهد عدمش بر او صدق كند بايد حيثيتى داشته باشد كه آن حيثيت ملاك آن نفى و عدم باشد . مثلًا فرض كنيد اين حبّه قند را كه در اينجاست ، من مىگويم كه اين مكعب است ، اين سفيد است ، اين شيرين است ، اين از گياهى به نام چغندر گرفته شده است . هر يك از اينها را كه برايش اثبات مىكنيم ، بايد يك ملاكى در واقع داشته باشد . آن مادهء اوّلى كه اين قند از آن گرفته شده و از آن استخراج شده ، آن را كه يك امر واقعى است گرفتيم و [ اين قضيهء ايجابى را ساختيم ] كه « اين از چغندر گرفته شده است » . اين سفيدى را كه خودش نمايانگر يك شأن خاص يعنى رنگ بودن است ، گرفتيم و گفتيم اين سفيد است . قضيهء « اين شيرين است » نيز خصوصيات ديگرى را بيان مىكند . قضيهء « اين مكعب است » يك خصوصيات ديگرى را بيان مىكند .
اما وقتى مىگويند كه اين كرهاى نيست ، اين استوانهاى نيست ، آيا يك خصوصيتى بايد در اين باشد تا ملاك كرهاى نبودن باشد ؟ و يك خصوصيت ديگرى در اين باشد كه ملاك استوانهاى نبودن باشد ؟ و يك خصوصيت ديگرى كه ملاك سياه نبودن است ؟ و يك خصوصيتى كه ملاك زرد نبودن است ؟ ملاك سبز نبودن ؟ ملاك آبى نبودن ؟ ملاك بنفش نبودن ؟ و يك خصوصيات ديگرى كه ملاك ترش نبودن است ؟ ملاك تلخ نبودن است ؟ صدها و هزارها سلب بر اين صادق است . آيا هر يك از اين سلبها اقتضاى يك خصوصيت وجودى در اين را مىكند تا اين سلبها صدق كند ؟ اگر پنج معنا در من صدق مىكند و ميلياردها ميليارد معنا از من سلب مىشود ، چنين نيست كه بعلاوهء اين پنج معناى وجودى ميلياردها ميليارد
مجموعه آثار شهيد مطهرى ( فارسي ) — صفحة 225
مساهمون: مرتضى مطهرى
ص٢٢٥