علم است . اما در مورد دوم ، انسان است در حالى كه در مقام نظر ، نظر شما مجرد است از اين كه چيزى غير از انسان را در نظر بگيريد ؛ در اين صورت منظور شما انسان مطلق مىشود ، انسانِ اعم از آن مرحلهء اول .
در مرحلهء اول شما عدم را اعتبار كرديد ، يعنى عدم علم معتبر است . اما در مرحلهء بعد علم را اعتبار نكردهايد . فرق است بين اعتبار عدم العلم و عدم اعتبار العلم . با اين توضيح مىخواستم ببينيد كه اين كلمهء « مجرد » چگونه است .
مجرّدالوجود
اين « مجردالوجود » كه اينجا مىگوييم يعنى الوجود المجرد . يك وقت مىگوييم « الوجود المجرد » و منظور ذات پروردگار است ، يعنى آن وجودى كه در نظر ما مطلق است ، وجودى است كه غير از وجود چيزى ديگر نيست ، وجود صرف است ، وجود محض است به شرط عدم غير وجود ؛ يعنى در آن مقام غير از وجود هيچ چيز ديگر اساساً معنى ندارد . هر معنى ديگرى در آن مقام بايد به خود وجود برگردد .
عدم در آنجا به هيچ معنا اعتبار ندارد ، در حالى كه در ممكنالوجود عدم خيلى اعتبار دارد . در آنجا ماهيت اعتبار ندارد ، او وجود بدون غير وجود است . اين مىشود اعتبار العدم ، يعنى غير از وجود چيز ديگرى نيست ، و به اصطلاح مىشود وجود به شرط لا .
يك وقت مىگوييد مجردالوجود است ، يعنى او وجود است ، وجود مطلق . نظر شما مجرد است از اين كه او چيزى ديگر باشد يا نباشد . اين دومى مىشود وجود لابشرط .
حالا كداميك مورد نظر است ؟ آيا به پروردگار كه « مجردالوجود » مىگوييم به وجودى برمىگردد كه در او عدم غير وجود اعتبار نشده است ؟ يا به وجودى كه غير از وجود چيزى در او اعتبار نشده است [ و به تعبير ديگر عدم غير وجود در او اعتبار شده است ؟ ] به عبارت ديگر ، آيا اين مجردالوجود كه ما مىگوييم ، منظور وجود لا به شرط از غير وجود است يا وجود به شرط از غير وجود ؟ كداميك از اينهاست ؟
شيخ مىگويد مقصود ما وجود به شرط لا است ، نه وجود لا به شرط . اگر بخواهيم او را وجود لا به شرط بگيريم ، اعم از اين مىشود كه چيز ديگرى غير از وجود باشد يا نباشد ؛ و اگر چنين باشد ، معنايش اين است كه او وجود مطلق است ، اعم از اينكه