ماهيت داشته باشد يا نداشته باشد . اين مىشود يك مفهوم كلى . شيخ مىگويد مفهوم كلى كه خودش بدون فرد در خارج وجود ندارد ، با فرد است كه وجود دارد و [ تحقق مىيابد . ] ما اگر هم فرض كنيم چنين وجود مطلقى به اين معنى ، يعنى وجود لا به شرط ، بتواند در خارج وجود داشته باشد ، باز هم در واجبالوجود غلط است . غلط است كه بگوييم او به اين معنا وجود مطلق است كه وجود لابشرط است . در او بايد گفت وجود به شرط لا است . پس اين است معنى مجرد الوجود .
شيخ در اينجا در دو سه سطر مطلب را گفته و رد شده است . ولى همين مطلب دو سه سطرى شيخ در اينجا شايد اصل و مبنايى شده كه بعدها خيلى رويش بحث كردهاند كه آيا ما بايد به ذات واجبالوجود بگوييم وجود مطلق ، يعنى وجود لابشرط ؟ يا وجود به شرط لا ؟ اگر هم به واجبالوجود « وجود مطلق » مىگوييم بايد منظورمان وجود به شرط لا باشد نه وجود لا به شرط .
شناخت اعتبارات ذهن
در اينجا به اين نكته توجه بفرماييد . ما اكنون به واجبالوجود كار نداريم ، مىرويم سراغ اعتبارات ذهن در جاهاى ديگر . شما يك ماهيت مثلًا انسان را در نظر بگيريد . مىگويند براى انسان سه جور اعتبار در ذهن مىشود . اين مسأله همان اعتبارات ماهيت است كه در فلسفه مطرح است و به يك علت خاصى در علم « اصول » هم اخيراً مطرح شده است . البته در زمان بوعلى اينقدر زياد مطرح نبوده و هيچجا ما بحثى به نام « اعتبارات ماهيت » نداريم . در لابلاى كلماتش يك چيزهايى گاهى پيدا مىشود . ولى از زمان خواجه به اين طرف بحثى باز شده تحت عنوان « اعتبارات ماهيت » و بعد هر چه به اين طرف آمده اين بحث دامنهدارتر شده ، زيرا جاى بحث بيشترى داشته است . بحث « اعتبارات ماهيت » اين است كه اگر ما ماهيتى مثل انسان را در نظر بگيريم ، سه جور مىتوانيم آن را اعتبار كنيم . اين بحث يكى از نكات خيلى خوب است ، از مسائل خوب شناخت ذهن است ما در اصول فلسفه روى اين مطلب خيلى تكيه كرديم كه انسان تا ذهن را نشناسد نمىتواند فلسفه داشته باشد . غالباً اين اعتبارات ذهن با واقعيات مخلوط و اشتباه مىشود و همين سبب گمراهى مىگردد . اگر انسان ذهن را بشناسد و اين انبوه انديشهها را از همديگر تشخيص بدهد و بشكافد ، مىبيند كه حقيقت و واقعيت .