جعلوا الأمور التعليمية الّتى تفارق بالحدود مستحقّة للمفارقة بالوجود « 1 » ، و جعلوا مالا يفارق بالحدّ من الصور الطبيعيّة لا يفارق بالذّات ، و جعلوا الصور الطبيعيّة إنّما تتولّد بمقارنة تلك الصور التعليميّة للمادّة ؛ كالتقعير فإنّه معنى تعليمىّ ، فإذا قارن المادّة صار فطوسة ، و صار معنى طبيعيّا ، و كان للتقعير من حيث هو تعليمىّ أن يفارق و إن لم يكن له من حيث هو طبيعىّ أن يفارق .
هامش
مىدانسته و خط را ظاهرا به عدد 2 و سطح را به عدد ديگرى و مثلث را به عددى ديگر ، و به اين ترتيب ميان صور و شكلهاى هندسى و ميان اعداد رابطهاى قائل بوده و بعد هر دو را مبدأ صور طبيعى مىدانسته است ؛ يعنى مىگفته : اين طبيعت مجموعى از امور رياضى است . از عدد شكلها به وجود مىآيد و از مجموع عدد و شكلها طبيعت به وجود مىآيد . پس طبيعت در واقع تأليف يافته و تركيب شده از همين امور تعليميه است . اين درست عكس فكرى است كه ما مىكنيم . ما طبيعت را اصل و معروض مىدانيم و اعداد و هندسيات و مقادير را عوارض طبيعت مىدانيم . او طبيعت را فراهم شدهء از اينها مىدانسته است . فيثاغورس و اتباع او چنين نظرى داشتند ؛ براى طبيعت اصالت قائل نبودند و اصالت را به تعليميات مىدادند و گفتهاند : اين تعليمياتى كه در اينجا هست اشباحى و عكسهايى هستند از حقايق تعليمى كه در عالم ديگر است . مثلًا حقيقت مثلث و مربع در عالم ديگر است .
( 1 ) . اينها علاوه بر اينكه امور تعليمى را از نظر تعريف بىنياز از ماده مىدانستهاند ، براى آنها مرتبهاى از مراتب وجود قائل بودند كه اصل و حقيقت موجودات ديگرند و مفارق از ماده مىباشند .