حتى كتابهايى نظير سير حكمت در اروپا نيز اين حرف را نزدهاند . نمىتوان ثابت كرد كه مربوط به افلاطون بوده است . در قرآن كريم داريم :
« إِنْ مِنْ شَيْءٍ إِلَّا عِنْدَنا خَزائِنُهُ . . . »
« 1 »
.
مولوى هم مىگويد :
مرغ بر بالا پران و سايهاش * مىدود بر خاك و پرّان مرغ وش
به هر حال اين حرفى است كه واقعا عرفا گفتهاند ، آيا او اين حرف عرفا را به نام افلاطون تأييد مىكند يا حرف افلاطون هم همين است .
مسألهء چهارم : آيا بحث در اين است كه هر چه در اين عالم است حقيقتش در عالم ديگر است [ و نسبت اين موجودات ] با آنچه كه در عالم ديگر است نسبت عكس و ذى العكس است ، نسبت سايه و صاحب سايه است ؟ يا اينكه افلاطون مثل شيخ اشراق مىگويد هر نوعى از انواع در اين عالم [ داراى حقيقتى در آن عالم است ] به طورى كه همهء افرادى كه هر نوع در اين عالم دارد تحت يك حقيقت كلى [ در آن عالماند ] ؟ كه بدين ترتيب به عدد انواع اين عالم حقايقى در عالم ديگر است ؛ همهء انسانها يك حقيقت دارند ، همهء اسبها يك مثال دارند . اگر اينطور باشد به عدد ارباب انواعى كه در عالم ديگر است [ اينجا نيز انواع داريم ] و عدد انواع روى زمين بايد ثابت باشد « 2 » .
اينها مجموع مسائلى است كه ما بايد تدريجا در اينجا به دست آوريم . اين را هم اضافه كنم كه براى به دست آوردن افكار افلاطون خوشبختانه كتابهاى زيادى از متن كتب اصلى او ترجمه شده كه مىشود افكار او را از آن كتابها به دست آورد . ديگر اينكه براى به دست آوردن ريشههاى افكار افلاطون بايد افكار فيثاغورس و فيثاغورسيها را به دست آوريم . گفته مىشود كه حتى نظريهء مثل را هم شايد [ از آنها گرفته باشد ] . فيثاغورس مسلّم است كه افكارش بيشتر جنبهء عرفانى و بلكه جنبهء دينى و مذهبى داشته و در زمان خودش مثل يك پيامبر اتباعى داشته است . اين احتمال
هامش
( 1 ) . حجر / 21 .
( 2 ) . سؤال : . . .
استاد : گفتيم اساساً رابطهء اينها رابطهء علت و معمولى نيست . حالا فرض كنيم رابطهء اينها را رابطهء علت و معلولى بدانند . اگر چنين هم باشد رابطهء علت و معلولى عميقتر از اين حرفهاست . ثانيا رابطهء مثال و ذى المثال از رابطهء علت و معلول هم عميقتر است ؛ اينجا عينيت است ، اينجا خودش است ، وجهه و چهرهء ديگرى از خود اوست . . .