از آن حقايق كه در عالم ديگر وجود دارد . مثلًا مربع در عالم خودش يك حقيقتى است و مثلث در عالم خودش يك حقيقتى است و كره در عالم خودش يك حقيقتى است ؛ و اين مثلث و مربع و كره و خط و سطحى كه در اين عالم وجود پيدا مىكنند مثالهايى هستند از آنچه كه در آن عالم وجود پيدا مىكنند . حالا اين عقايدى است كه شيخ در اينجا نقل مىكند .
برخورد فلاسفهء اسلامى با نظريهء مثل
در اينجا شيخ و اتباع شيخ و مشّائين منكر مثل افلاطونى هستند و ظاهرا حتى فارابى هم كه در جمع بين رأيين كوشش كرده نظر افلاطون را به گونهاى توجيه كند نتيجهاش باز نفى نظر افلاطون و مثل به اين معنا مىشود . اين عقيده بوده تا زمان شيخ اشراق . شيخ اشراق آمد و به شدت نظريهء مثل افلاطونى را تأييد كرد و براهينى بر آن اقامه نمود و در اين مورد خيلى كوشش كرد و گفت مطلب همين طور است . اين دوگانگى ميان اتباع شيخ اشراق كه نظريهء مثل را قبول داشتند و اتباع مشّائين كه منكر آن بودند وجود داشت تا به ملاصدرا رسيد . ملاصدرا آمد و نظريهء مثل را به شدت تأكيد كرد و روى آن اصرار ورزيد . اين بحث كه عرض كردم احتياج دارد مقدار بيشترى روى آن بحث كنيم ، از چند جهت است :
يكى از نظر اينكه اساساً عقيدهء افلاطون و آنچه كه در باب مثل گفته چيست ؟ آيا همان مطلبى است كه شيخ اشراق و بعد ملاصدرا آن را تأييد مىكنند ؟ يا اينكه نظر افلاطون چيزى بوده و اين نظريات چيز ديگر و گو اينكه به هر دو نظريه « مثل » گفته مىشود و اينها هم از عقيدهء او دفاع مىكنند ولى تدريجا مدعاى اينها با مدعاى او متفاوت شده است ؟ چنان كه بعضى ديگر مثل ميرداماد نيز قائل به مثل هستند ولى آنها مطلب ديگرى را مىگويند كه حتى با مطلب ملاصدرا و شيخ اشراق هم متفاوت است ؛ نام نظر خودشان را « مثل » گذاشتهاند ولى چيز ديگرى گفتهاند . پس يك مطلب اين است كه ببينيم آنچه افلاطون در اين زمينه گفته با آنچه كه شيخ اشراق و ملاصدرا مىگويند منطبق است يا اينها نظرياتى است كه كمكم تحول پيدا كرده و شكل و صورت ديگر به خود گرفته است .
هامش
[ نام اصلى كتاب الجمع بين رأيى الحكيمين است . ]