« وجود » بيشتر « هويّت » را به كار مىبردهاند ، و اينجا شيخ بنا بر همان اصطلاح ماقبل بحث كرده است . پس اينجا كه مىگويد : « فى الامور التى تختصّ بالهوية من حيث هى هوية » يعنى « فى الامور التى تختصّ بالوجود من حيث هو وجود » . غرض شيخ اين است كه بگويد ما در فصول اوّل كتاب اين مطلب را ذكر كردهايم كه چه چيزهايى از احكام وجود من حيث هو وجود است ، و اينجا هم ثابت كرديم كه وحدت و واحد از احكام موجود بماهو موجودند ، پس اقسام واحد و احكام واحد همه به احكام موجود برمىگردد . اين مقدمه را ذكر مىكند تا كسى خيال نكند كه اين بحث مربوط به فلسفهء اولى نيست ؛ اينها چون از احكام موجود بما هو موجودند مربوط به فلسفهء اولى است .
ادامهء بحث تساوق وجود و وحدت
بعد شيخ اين مطلب را ذكر مىكند كه : « الوجود والواحدة متساوقان » « 1 » . در گذشته هم ، مثل اينكه در باب وجود و شيئيت همين را گفتهاند كه وجود و شيئيت متساوقين هستند . متساوقين با مترادفين فرق مىكند . مترادفين را در جايى مىگوييم كه دو لفظ داراى يك معنا و مفهوم باشند ، كه معمولا به انسان و بشر مثال مىزنند ، مىگويند انسان همان معنا و مفهومى را دارد كه بشر دارد ، و بشر همان معنا و مفهوم انسان را دارد . كلمهء « انسان » دلالت مىكند بر ذات اين موجود كه حيوان ناطق است و كلمهء « بشر » هم همين دلالت را مىكند ، لذا مترادفين هستند . متساوقين در جايى گفته مىشود كه دو كلمه از نظر مفهوم با يكديگر مغايرند و از نظر مصداق واحد هستند ، مثل ناطق و ضاحك . ناطق يك معنا را مىفهماند و ضاحك معناى ديگرى را ، ولى هر دو مصداقا هميشه يكى هستند ؛ يعنى هر ناطقى در خارج ضاحك است و هر ضاحكى در خارج ناطق است . اينها را « متساوقين » مىگويند ، يعنى مصداقا و موضوعا همدوش يكديگرند .
سؤالى را متكلمين مطرح كردهاند كه بعد وارد فلسفه شده و آن سؤال اين است كه : آيا « وجود » و « شيئيت » مترادفيناند يا متساوقين و يا نه مترادفيناند و نه متساوقين ؟ بعضى شايد اينها را مترادفين دانستهاند . بعضى هستند كه متساوقين هم
هامش
( 1 ) . در متن شفا چنين است : ثم الواحد و الموجود قد يتساويان فى الحمل على الاشياء .