اين نظريه را كه حركت غيريت مطلق است ، باطل مىكند . حركت وحدتى حقيقى است در عين غيريت ، بلكه غيريتش اعتبارى است . علاوه بر اين اگر ما حركت را مركّب از اجزاء لايتجزّى بدانيم يعنى مكان را مجموع اجزاء لايتجزاى مكانى بدانيم - البته اجزاء لايتجزّاى كلامى كه هيچ بعد ندارد نه اجزاء لايتجزاى ذيمقراطيسى - و زمان را هم مجموع اجزاء لايتجزّاى زمانى بدانيم و حركت را مجموع اكوان لايتجزائى كه به قبل و بعد تجزيه نمىشود و در هر لحظهاى از زمان يك كون خاص در يك نقطهء خاص باشد ، باز هم اصل هوهويت نمىتواند نفى شود . درست است كه ديگر بين مراتب ، هوهويت برقرار نيست و مراتب غير يكديگرند ، در عين حال هر مرتبهاى خودش خودش است .
پس ولو اينكه ما حركت را به آن صورت غلط كه هزاران دليل عليه آن است تفسير كنيم باز هم اصل هوهويت به اين شكل باطل نمىشود ، چون اصل هوهويت يعنى او اوست ، هر كونى در مقابل كون ديگر باز خودش خودش است و نمىشود كه يك شئ در عين اينكه مىگوييم « خودش » خودش نباشد . پس اين سخن درست است كه سلب شئ از نفس محال است و اصل هوهويت يك اصل صحيح و درستى است .
اين تتمهء مطلبى بود كه لازم بود عرض كنم .
شيخ در اينجا عبارتش اين است :
يشبه ان يكون قد استوفانا الكلام بحسب غرضنا هذا فى الامور التى تختصّ بالهوية من حيث هى هوية او تلحقها . . .
اينجا بحث هوهويت است . قبلًا هم در مباحث « واحد » در اوائل كتاب داشتيم كه هوهويت از اقسام واحد است . آدم خيال مىكند كه اين عبارت اينجور بايد باشد :
« يشبه ان يكون قد استوفانا الكلام بحسب غرضنا هذا فى الامور التى تختص بالهوهوية من حيث هوهوية » نه بالهوية من حيث هى هوية . اگر عبارت چنين باشد دو اشكال پيش مىآيد : اوّل اينكه در نسخهها بالهوية آمده نه بالهوهوية و نه به صورت ديگر . دوم اينكه عبارت با بعدش چندان هماهنگ نيست . اينجا مقصود همان هوية است ، چنان كه بعضى از محشّين گفتهاند و درست هم گفتهاند و بر اين مطلب قرينه هم داريم . مقصود از « هويّة » در اينجا « وجود » است . آن طور كه ما تحقيق كردهايم قدماى فلاسفهء اسلامى مثل كندى و فارابى و شايد تا زمان بوعلى بجاى كلمهء « موجود » و
مجموعه آثار شهيد مطهرى ( فارسي ) — صفحة 479
مساهمون: مرتضى مطهرى
ص٤٧٩