رويّه به سوى او مىرود . آيا حالا چون رويّه ندارد پس اين حركت بدون غايت است ؟
خير ، غايت بودن چيزى تابع رويّه نيست و رويّه غير ذى غايت را ذى غايت نمىكند .
بعد شيخ اين موضوع را كه در روان شناسى امروز هم مطرح است بيان مىكند كه در صنعت و مهارتها هر چه انسان ماهرتر شود از رويّه و فكرش كاسته مىشود . به عنوان مثال اگر ما بخواهيم زبان بيگانهاى مثلًا زبان انگليسى را ياد بگيريم ، اگر همهء حروف را هم بلد باشيم وقتى مىگويند يك كلمهاى يا جملهاى را بنويس ، با اينكه همهء حروفش را مىشناسيم باز بايد فكر كنيم و حرف به حرف را به خاطر بياوريم و بنويسيم ، تا اينكه انسان مدتى بنويسد تا عادت كند و برايش ملكه شود . هر چه بيشتر ملكه شود از ميزان فكر كاسته مىشود . در مورد حرف زدن به زبان مادرى اصلًا ما فكر نمىكنيم كه چه واژههايى به كار ببريم . زبان مادرى آنچنان براى ما ملكه شده است كه وقتى مشغول گفتن مطلبى هستيم بدون اينكه در انتخاب كلمات نيازى به فكر داشته باشيم كلمات لازم پشت سر يكديگر مىآيند . هر صنعتگر و هنرمندى در فن خودش همين حالت را دارد ؛ خطاط در خطاطى و موسيقىدان در به كار بردن سازش و . . . بعد از اينكه آن كار برايشان ملكه شد حالت فعاليتهاى عادى و طبيعى را برايشان پيدا مىكند .
امروز هم روان شناسان مىگويند عادت وقتى زياد شد از شعور و ادراك و توجه انسان به آن كاسته مىشود و حالت يك كار طبيعى و بدون رويّه را پيدا مىكند . آيا وقتى كه يك كار عادت نشده ، انسان آن را براى هدف و مقصد و غايتى انجام مىدهد ولى وقتى كه ملكه و عادت شد به طورى كه رويّه به كلى از بين رفت بلاغايت مىشود ؟ يا باز هم براى غايتى است ولى فكر وجود ندارد ؟ يعنى كارهاى فكرى انسان وقتى به صورت عادى و ملكه درآيد درست به صورت افعال طبيعى يعنى فاقد رويّه مىشود .
چطور شما آنجا نمىگوييد كه چون رويّه در اينجا نيست پس كارى است بلاغايت و طبيعت همين طور بدون اينكه هدف داشته باشد كارى مىكند ؟ در صورتى كه بدون شك اين كار براى هدف و غايتى انجام مىشود .
مثال ديگرى كه مىشود در اين مورد زد كه انسان در كارهاى عادت شدهاش فكر نمىكند اين است كه انسان گاهى در هنگام سخن گفتن كلمات و تعبيراتى را به كار مىبرد كه خودش متوجه نيست ، مثل تكيه كلامهايى كه اشخاص دارند و در هنگام ادا كردن آنها خودشان متوجه نيستند ولى ديگران كه برايشان تازگى دارد متوجه
مجموعه آثار شهيد مطهرى ( فارسي ) — صفحة 446
مساهمون: مرتضى مطهرى
ص٤٤٦