تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجموعه آثار شهيد مطهرى ( فارسي ) — صفحة 437

مساهمون:

ص٤٣٧

افعال بىرويّه هم غايت دارند

يكى از اشكالات مهم و قوى كه به غايت داشتن طبيعت وارد مىشد ، شاعر نبودن طبيعت بود . مىگفتند : اين معنى ندارد كه ما بگوييم طبيعت غايت دارد . طبيعت كه عقل و فكر و شعور و ادراك ندارد ، پس غايت ندارد ؛ چون غايت داشتن فرع بر شعور و ادراك داشتن است . مثلًا انسان كه در كارهاى خود غايت دارد يعنى اين كه اول تصور فايدهء كارى را مىكند و بعد آن فايده را كه تصور كرده تصديق مىكند ، بعد مجموع منافع و مضارّ آن كار را با يكديگر مقايسه مىكند و مىسنجد ، وقتى كه به نظرش رسيد كه نفعش بيشتر است آن را اختيار و انتخاب مىكند . اين است معناى غايت داشتن كار ، ولى طبيعتى كه شعور ندارد چگونه مىتوانيم بگوييم غايت دارد ؟ شيخ مىگويد : شما در اينجا اشتباه كرده‌ايد . فكر ، ملاك غايت داشتن نيست . فكر داشتن كارى را ذى غايت نمىكند . ذىغايت بودن ربطى به فكر داشتن و فكر كردن ندارد . فكر نقش ديگرى دارد . غايت داشتن در اينجا معنايش توجه طبيعت به يك كمال است ، به چيزى كه آن چيز كمال او باشد . اين مطلب با حركت هم جور درمىآيد ، البته با حركت جوهرى و الّا با كون و فساد جور درنمىآيد . مشكل است كه ما به كون و فساد قائل شويم و در عين حال رويّه هم قائل نشويم و معذلك بتوانيم بگوييم جهت‌دار است ، زيرا معناى كون و فساد اين است كه صورتى زائل مىشود و صورت ديگرى مىآيد ، آنوقت غايت داشتن به معناى جهت داشتن براى خود طبيعت ديگر معنا ندارد . ولى اگر ما در باب جواهر هم قائل به حركت شويم ، حركت به حسب طبع خودش جهت دارد . حركت يك حقيقت جهت‌دار است يعنى سويى دارد و به سويى مىرود . اساس غايت داشتن اين است كه طبيعت متوجه چيزى باشد كه آن چيز كمال آن است ؛ نشانه گيرى كرده است ، توجه دارد ؛ هدف همان نشانه است . البته راز و رمز حقيقىاش را شايد كسى نتواند كشف كند ولى وجودش كشف شده است كه اين گونه است . گويى ميان آن كمال كه هنوز وجود ندارد و آنچه كه الآن طبيعت دارد ، ميان حالت بالقوّه و حالت بالفعل يك جذب و انجذابى موجود است . گويى آن كمال از جلو دارد اين را به سوى خود مىكشد . البته آن كمال كه اكنون وجود ندارد كه بخواهد اين را به سوى خود بكشد ، معنايش اين است كه اين به سوى