كانت ، فعلى را كه براى هيچ غرضى نباشد و مشروط به هيچ شرطى نباشد ممكن مىداند ؛ مىگويد احسان براى خود احسان ، خود معنى عين غرض است . . .
امّا اين حرف كانت درست نيست . افعال فكرى انسان هميشه با غرض است ولى انسان يك سلسله افعال شعورى غير فكرى هم دارد . در افعال حسابگرانه به نظر مىرسد كه حق با شيخ است ؛ نمىشود كه هيچ غرضى وجود نداشته باشد . ولى نوع ديگر افعال شعورى در انسان هست كه مىتوانيم آنها را افعال عاشقانه يا عشقى تعبير كنيم . نسبت اين دو نوع فعل به يكديگر مانند نسبت مفعول له تحصيلى و مفعول له حصولى است . در علم نحو مىگويند كه ما دو نوع مفعول له داريم :
1 . مفعول له تحصيلى ، مانند ضربته للتّأديب .
2 . مفعول له حصولى ، مانند ضربته لكذبه ، كه البتّه اين هم بالأخره برمىگردد به نوع تحصيلى .
در افعال عشقى ، فكر و حساب در كار نيست ، غلبهء حبّ است . در غلبهء حبّ ممكن است كه نفس وجود چيزى سبب حركتى بشود ، نظير آنچه كه در تقاليد وجود دارد كه روان شناسان آن را « محاكاة » مىنامند . در روح انسان حالتى است كه گاهى تحت تأثير فرد يا افرادى كه برايش عظيم و بزرگند قرار مىگيرد كه چنان او را پر كردهاند كه ديگر مجال فكر كردن ندارد . در اين حال ، حركات آن فرد بزرگ در اين شخص منعكس مىشود . اگر از او بپرسى كه چرا چنين مىكنى ؟ مىگويد چون او اينطور است .
غرضى كه شيخ و كانت از آن سخن مىگويند قطعا غرض تحصيلى است . در افعال عشقى غرض تحصيلى وجود ندارد ، غرض حصولى وجود دارد ؛ مثل عشق به ذات حق كه يك غايت حصولى است . اگر اين مطلب پذيرفته شود كه در انسان غايت هست امّا غايت حصولى ، آن وقت خيلى از اشكالها حل مىشود . . . امّا حرف كانت در اخلاق عقلى است نه در اخلاق عرفانى ، لذا حرفش درست نيست زيرا در كارهاى عقلى امكان اينكه غرض تحصيلى وجود نداشته باشد ، وجود ندارد .
بحث ديگر : شفقت و رحمت و . . .
« شفقت » و « رحمت » را در جايى گويند كه انسان نسبت به ديگرى حالت عطفى