مستثنى از اثبات است و هم وجود و واقعيتش « 1 » ، پس نيازى به علم ديگر ( ما فوق خود ) براى بيان ماهيّت آن و يا اثبات واقعيّت آن نيست ، زيرا اگر موضوع علمى نياز داشته باشد كه ماهيّتش بيان شود و يا واقعيّتش اثبات گردد حتماً بايد در علم ديگرى غير از خود آن علم انجام يابد ، هيچ علمى صلاحيت ندارد كه موضوع خود را تعريف يا اثبات نمايد ، وظيفهء هر علم تنها اثبات عوارض موضوع خودش مىباشد .
پس موضوع اصلى اين علم « موجود بماهو موجود » است و مسائل اين علم عبارت است از امورى كه موجودات را از آن جهت كه موجودند قطع نظر از هر تقيّد و تعيّنى عارض مىگردند .
بعضى از اين عوارض به منزلهء انواع و اقسام اوليهء موجودند مانند جوهر و كمّ و كيف . موجود در انقسام خود به اين امور نيازمند به يك تقسيم قبل از اين تقسيم نيست ، بلكه اين تقسيم يك تقسيم اوّلى است به خلاف تقسيم جوهر مثلًا به انسان و غير انسان كه قبلًا تقسيماتى بايد طى شده باشد تا نوبت به اين تقسيم برسد .
بعضى ديگر از اين امور از قبيل عوارض مخصوص موجود بماهو موجود به شمار مىروند مانند واحد ، كثير ، قوّه ، فعل ، كلّى ، جزئى ، ممكن ، واجب . همانا موجود بماهو موجود در اتّصاف به اين عوارض نيازمند نيست كه قبلًا تعيّن طبيعى يا تعيّن رياضى يا تعيّن اخلاقى پيدا كرده باشد ( يعنى لازم نيست كه موجود از نوع جسم طبيعى و يا از نوع كمّيّت و يا از نوع ملكهء اخلاقى باشد تا اتّصافش به وحدت و كثرت و قوّه و فعليّت و غير اينها صحيح باشد ) .
ممكن است كسى بگويد : اگر موضوع اين علم « موجود بماهو موجود » است نبايد مبادى موجودات ( فاعل نخستين ، مادهء نخستين ، غايت كل ، و صورت كل ) در اين علم اثبات شود و مبرهن گردد ، زيرا در هر علمى از عوارض موضوع آن علم بحث مىشود نه از مبادى آن .
جواب اين است كه بحث در مبادى موجودات نيز از عوارض و لواحق « موجود بماهو موجود » است ، زيرا مبدأ بودن يك موجود نه جزء ذات آن است تا از مقوّمات ذات
هامش
( 1 ) . اين جمله ممكن است عاطفه باشد به ماقبل يعنى به « لما قلنا » و ممكن است مستأنفه باشد و جملهء « فالموضوع الاول لهذا العلم . . . » به منزلهء متمّم جمله باشد ، ولى احتمال دوم بعيد است و بهتر است جملهء « فالموضوع الاول . . . » مستأنفه و سرسطر باشد .