صحبت از نقل و انتقال و حركت است ؛ مثلًا انرژى حرارتى از اينجا به آنجا منتقل مىشود .
6 . اگر نقل و انتقال دارد ، ناچار به صورت جوهر است نه عرض ؛ چون در عرض كه امكان نقل و انتقال بدون جوهر نيست ، ناچار بايد براى خود او يك جوهر در نظر گرفت . نمىتوانيم بگوييم عرضى است از براى يك جوهرى ، چون آن جوهر خودش بايد ماده باشد . اگر بگوييم انرژى هميشه سوار بر ماده است ، پس ماده تبديل به انرژى نشده است ، انرژى هميشه خودش با ماده است . اگر ما انرژى منفك از ماده قائل باشيم و آنوقت انرژى منفك از ماده حركت و نقل و انتقال داشته باشد ، يا جوهر است يا عرض ؛ اگر عرض باشد كه نمىتواند نقل و انتقال داشته باشد ، بايد جوهر باشد . اگر جوهر باشد اين سؤالات مطرح است :
7 . آيا جوهرى است كه قابل اشارهء حسى هست يا نه ؟ يعنى آيا وضع و محاذات دارد ؟ آيا مىتوانيم بگوييم اينجا هست يا آنجا نيست ؟ اگر نتوانيم بگوييم اينجا هست ، يا مثلًا بگوييم همه جا هست و هيچ جا نيست ، پس آن مجرد است و حركت ديگر در آن معنى ندارد . غير مجرد آن است كه بگوييم اينجا بود ، اينجا نيست ، از اينجا رفت به آنجا . آنها قطعا نمىگويند مجرد است .
8 . حالا كه مجرد نيست آيا جوهر [ جسمانى ] است ؟ ابعاد سه گانه دارد يا ندارد ؟
9 . اگر ابعاد سه گانه داشته باشد مىشود ماده ، و اگر نداشته باشد ناچار بايد بگوييم به صورت نقطهء جوهرى يا خط جوهرى يا سطح جوهرى است ؛ يعنى قائل شويم به جوهرى كه جسمانى باشد - جوهرى كه قابل اشارهء حسّيه باشد - ولى سه بعد نداشته باشد ؛ يعنى اگر بگوييم هيچ بعد ندارد مىشود نقطهء جوهرى جزء لايتجزّاى متكلمين ، كه براهين جزء لايتجزّى وجود آن را باطل مىكند ؛ و اگر بگوييم نه ، يك بعد دارد يا دو بعد دارد و سه بعد ندارد ، گفتهاند باز هم همان براهين جزء لايتجزّى در آنجا وارد مىشود .
اين است كه از نظر تحليل فلسفى اگر ما انرژى را در مقابل ماده بگيريم كار مشكلى است ؛ يعنى تصورش نيست مگر اينكه خود انرژى را نوعى از ماده بدانيم يعنى براى آن ابعادى قائل باشيم . در اين صورت ما بايد به دو نوع ماده قائل باشيم : يك ماده با يك خصوصيات ، و يك ماده با خصوصيات ديگرى . باز تازه ما به دو نوع ماده قائل شدهايم ، دو نوع ماده كه هر دو جرم هستند ؛ و الّا همين طور چشم بسته بگوييم ماده
مجموعه آثار شهيد مطهرى ( فارسي ) — صفحة 188
مساهمون: مرتضى مطهرى
ص١٨٨