اعيان اينبولى از ما پذيرائى شايان كرد و رضايت داد كه كشتى قديمى خود را به امانت به ما بدهد به شرطى كه ما را به قسطنطنيه نبرد چون مىترسيد كه در آنجا آن را بستانند ، بلكه قرار شد كه ما را به كفكن « 1 » ( محلى كه در همسايگى كالپه « 2 » باستان است ) يا حداكثر تا كيلى « 3 » ببرند . كيلى شهر كوچكى است كه در هشت فرسخى ( ليو ) پايتخت مىباشد و حاكمش علنا با خليفهء عثمانى در حال سركشى بود . يك راهنما و بيست پاروزن كه همگى مسلمان بودند فرمان يافتند كه با ما سوار كشتى شوند . بامداد پانزدهم اكتبر آرامش كوتاهى هويدا شد و ما از اعيان شهر اجازهء مرخصى گرفتيم و آقاى فوركاد را در آغوش گرفتم و در اينجا نمىتوانم با بردن نامش از يادآورى افسوس سخت دوستانش دربارهء مرگ نابهنگام وى خوددارى كنم . او نمايندهء كوشاى ما در سينوپ بود و توانست نام فرانسوى را در آنجا محترم بدارد . وى نخستين كنسول فرانسه در آن شهر بود . او مردى فرهخته بود و زمان بيكارى خود را به پيمودن پيرامون اين شهر مىگذراند تا آثار باستانى آن را بررسى كند . اگر مانند بوشان « 4 » شايستگى تصحيح مجموع كرانهء ( جنوبى ) درياى سياه را نداشت ولى با درستى جزئيات كرانهاى را كه مقرش بوده شناسانده و يادداشتهاى گوناگونى كه در فرهنگستان شاهى ادبيات و هنرها خوانده مورد تصديق اين مجمع مشهور دانشمندان واقع گرديده است .
ما تا شب كشتىرانى كرديم و آنگاه درميان خرسنگهائى كه دماغهء وحشتناك كرمپه را تشكيل مىداد در خشكى پياده شديم . ما خودمان را آماده كرده بوديم كه فردا بامداد سر آفتاب از آن بگذريم چنان كه همين كار را كرديم .
پس از آنكه از اين دماغه راه افتاديم تا كيدروس كه همان كيتوروس دوپافلاگونى « 5 » باستان باشد يعنى در يك مسافت دوازده تا سيزده فرسخى ( ليو ) « 6 »
هامش
( 1 ) -Kefken( 2 ) -Calpe( 3 ) -Kili( 4 ) -Beauchamp( 5 ) -Kithoros de Paphlagonie( 6 ) - دويست و هفتاد ستاد( Stade )بگفتهء آرين .