بار كند و آن ديگرى از فاز به قسطنطنيه مىرفت و بردههاى مرد و زن گرجى را مىبرد . در نتيجه من مىبايست بر طبق نصيحت دكتر برگامى و همانگونه كه او رفتار مىنمود چنين وانمود بكنم كه از آنچه معمول من است بيشتر بىقيد و شاد هستم و به تازه واردين مهمانى بدهم و در هنگام خوراك كمى از شرابهاى تندوس « 1 » را كه از طرابوزان با خود آورده بودم به آنها بدهم و در اين كار صرفهءجوئى نكنم .
من تقريبا هر روز به شكار « 2 » در كرانههاى رود ، در خارستان ، درميان تمشكها و موهاى وحشى كه جلگه از آنها پوشانده شده بود و با افتادن روى يكديگر راهروى را خيلى دشوار مىساخت ، مىرفتم . اغلب پيش مىآمد كه من بطور غير منتظره به جويبار ژرفى كه آبش صاف بود و به آرامى به سوى دريا مىرفت ، برمىخوردم و ناچار مىشدم كه بايستم . بعضى اوقات هم در بيشههاى دور از هر جاده و هر مسكن سرگردان مىشدم . شب كه فرا مىرسيد به كلبهء محقرى كه مسكن ما به شمار مىآمد بازمىگشتم و از راهنما دربارهء بادها و از دهاتيان دربارهء جنگ مىپرسيدم . پاسخ هميشگى آنان اين بود كه « هيچ خبر تازهاى نيست . »
من هفده روز در كومجوقاز ماندم و هيچ نشانهء مساعدى از تغيير وضع نمىشد حدس زد ، در چنين انتظار درازى خسته شده بودم و مصمم شدم كه از راه زمينى از بفرا به سينوپ بروم چون نمىشد اسبهاى ايرانى را كه من در كشتى داشتم پياده كنم من به اين انديشه افتادم ، قاطرهائى را كه زغال فروشان داشتند كرايه كنم تا ما را با باروبنهمان ببرد ؛ و پس از اينكه به سرپرست كشتى دستور دادم ، همينكه باد موافق وزيد بادبان را بكشد و خود را به سينوپ نزد ما برساند ما به جانب بفرا راه افتاديم .
ساعت پنج بامداد بود و بوى گياهان خوشبو خنكى هوا را دلپذيرتر مىكرد .
هامش
( 1 ) -Tenedos( 2 ) - من در اين جلگه به بلدرچين ، كبك و خروس كولى برخورد كردم ولى قرقاول اصلا نديدم . اين شكار آخرى در شمال قفقاز فراوان به چشم مىخورد و در اينباره من بعدا اطمينان يافتم .