ما سخن مىگوئيم ترس آنها از مرگ كمتر از ترس ديگران از رسوائى است .
چون رسوائى را با شكنجه هيچگونه مربوط نمىدانند بنابراين ترس آنها فقط از سختى و مدت درد مىباشد چنان كه شكنجهها هميشه بىرحمانه است . شاه همهء اتباع خود را به چشم بندگانش مىبيند و املاك آنان را چون تاراجى مىداند كه مىتواند مال خود بشناسد . از اينجاست كه اين سستى و بىقيدى عمومى پديد مىآيد كه همهء قدرت روانى را به نوعى نابود مىسازد .
ايرانيان معتقدند كه داورى جز خواست شاه قاعده و قانونى ندارد ؛ سر را زير يوغ او مىآورند و حتى درك نمىكنند كه مىشود خود را از اين قيد رها ساخت .
آنان براى فرمانبردارى يا تغير ارباب حاضرند كه بجنگند ولى براى آزادى ، آن كلمهاى كه بهيچوجه معادلى در زبانشان ندارد نمىجنگند . آنان بىشرمانه از كسى كه به ايشان زور مىگويد تملق مىگويند و هميشه اين پند بىزاركننده را كه در زبانشان « 1 » به صورت ضرب المثلى درآمده به كار مىبندند كه مىگويد « دستى را كه نمىتوانى ببرى ببوس » . به چشم آنان حق معنى ندارد و زور همهچيز است .
كاميابى است كه هميشه كارها را موجه مىسازد . گزينش وسائل براى آنها چيز كم ارزشى است ( براى كاميابى از هر وسيلهاى مىتوان استفاده كرد ) دوروئى ، خيانت ، پيمانشكنى بنظرشان قابل سرزنش و مؤاخذه نيست ؛ بايد به كام خود رسيد . پنهان كردن عقيده و تقيه نمودن ( انكار كردن دين خود در هنگام خطر فورى ) به چشم آنها هيچ جرمى نيست . من خودم از آنها شنيدم كه افتخار مىكردند و آن را عمل قهرمانانهاى به شمار مىآوردند كه يك سركردهء دشمن را با نامردى كشتهاند « 2 » . اين اخلاق هولناك هميشه خوى ايرانيان بوده است . اسكندر كه به
هامش
( 1 ) - كلمه « سربست » ( ؟ ) معنى رها كردن ، مصون و آزاد بودن از برخى تعهدات و تكليفها را مىدهد .
( 2 ) - شاهزاده تزى زيانفTzizianowافسر روسى كه مردى بس شخيص بود كمى پيش از اينكه من به ايران برسم در لحظهاى كه دربارهء پيمان آشتى مذاكره مىكرد در پشت ديوارهاى بادكوبه او را با خنجر از پاى درآوردند .