آمد و گفت شمارهء بسيارى اوزبك در پيرامون آنجا ديده شدهاند و بهتر است كه احتياط را از دست ندهد و از آنجا خارج شود . پس از اينكه فهميدند كه اين خبر دروغ بوده محمد على ميرزا خواست كه بيدرنگ در همانجا چشمان آن مرد را كه چنين دروغى را بهم بافته بود دربياورد . يكى از همراهان شاهزاده كه با به خطر انداختن خود خواسته بود كه دربارهء شدت چنين فرمان سختى به او تذكراتى بدهد ، او فرياد كرد كه : « اى خائنها چرا از انجام فرمانم سرپيچى مىكنيد ؟ فراموش كردهايد كه خداوند به من نيروئى بخشيده كه بر شما فرمانروائى كنم و آن نيرو حدى ندارد ؟ » يك مثل فارسى مىگويد كه حرف بزرگان هرگز به خاك نمىافتد . سخنان محمد على ميرزا را به شاه گزارش دادند و فتحعلى شاه دربارهء استعداد بيرحمانهء پسرش داشت كه كمكم نگرانيهائى پيدا مىكرد . او را با طرزى دو پهلو از ارتش فراخواند و برايش چندين زن گرفت و كوشيد كه حواسش را به عشق و هوسرانى پرت كند و اين كار را بر افتخار ترجيح دهد و ذوق اسلحه و جنگ را با خوشگذرانىهاى حرمسراى نابود سازد .
به نظر مىآيد كه از چند سال قبل رويهء دربار ايران اين بوده كه براى فرمانروائى شهرهاى مهم شاهنشاهى كسى را بگزينند كه در او خون شاهى باشد . در زمانى كه من به ايران سفر كردم محمد على ميرزا در قزوين ، عباس ميرزا در تبريز ، محمد ولى ميرزا در مشهد ، حسينعلى ميرزا در شيراز ، حسنعلى ميرزا در تهران ، محمد قلى ميرزا در سارى و ابراهيم خان برادرزاده و داماد شاه در كرمان فرماندهى مىكردند .
مرحمت مخصوصى كه عباس ميرزا از آن بهرهمند بود سبب رشك بىاندازهء محمد على ميرزا نسبت به او مىشد كه بر طبق اصول ارشديت خود را جانشين احتمالى آينده شاه مىديد . اگر بشود به گزارشهاى يك شكل و متعددى كه در اين باره به من رسيده باور كرد محمد على ميرزا اغلب گلههاى تلخى در اين موضوع كرده بود : « آيا اين تقصير من بوده كه مادر من يك زن متشخص يا يك كنيز سوگلى نبوده است ؟ » چنين گمان مىكنند كه من كمتر از برادرم سزاوارى دارم كه در برابر چند هزار
مسافرت در ارمنستان و ايران ( فارسى ) — صفحة 167
مساهمون: پير آمده ژوبر
ص١٦٧