و اين واحد خارجى در وجود خود متغير و متحول مىباشد ، يعنى پس از نيستى هستى مىپذيرد ، زيرا از هر راهى به محاسبهء حوادث جهان پردازيم سرانجام به حركت عمومى ( حركت وضعى و مكانى و يا حركت جوهرى ) خواهيم رسيد ؛ و
شرح
بخواهند دربارهء جهان خودشان يعنى بدن انسان بينديشند ، هر جهازى را از جهاز ديگر جدا ، بلكه هر عضوى را مستقل از عضو ديگر خواهند پنداشت . جهانى مىبينند داراى قسمتهاى مختلف ، هر قسمتى به كارى مخصوص خود مشغول است . براى اين سلولها كه در جهان بدن انسان محبوسند امكان اين تصور نيست كه همهء اين اعضاء و اجزاء و جهازات ، طفيلى وجود يك واحد است به نام « انسان » و يك حيات كلى همهء اينها را تدبير و اداره مىكند .
طبق فرضيهء بالا ما در درون جهان طبيعت همانند آن سلولها هستيم در درون بدن انسان ، حياتى كه بر كل جهان طبيعت حكمفرماست همانند حياتى است كه بر كل بدن انسان حكمفرماست كه جهانهاى فردى و جزئى طفيلى آن هستند ؛ و به همين جهت جهان را « انسان كبير » و انسان را « جهان صغير » خواندهاند .
در كتب فلسفه اين نظريه ( وحدت شخصى عالم ) به ارسطو نسبت داده مىشود بدون آنكه برهانى از او نقل شود ، و فلاسفه معمولًا در مباحث الهيات تحت عنوان « وحدة إله العالم » بيان مىكنند .
آنچه در آنجا بيان مىشود دو مطلب است : يكى اينكه آيا تنها يك عالم وجود دارد يا بيش از يك عالم وجود دارد ؟ و با توجه به اينكه به عقيدهء قدما به پيروى از هيئت بطلميوسى همهء عالم را زمين و نه فلك تشكيل مىدهد و فلك نهم محدّد الجهات است ، معنى اين سؤال روشن است .
مطلب ديگر اينكه آيا عالم موجود وحدت طبيعى و شخصى دارد يا نه ؟ حكما براى مدعاى دوم دليلى مىآورند كه قسمتى از آن بر فلكيّات قديم مبتنى است .
ولى مسألهء وحدت طبيعى و شخصى عالم مبتنى بر چنان فرضياتى نيست ، از راههاى ديگر نيز مىتوان تأييد و بلكه اثبات كرد .
يكى از راهها فرضيهاى است قديمى كه احياناً در جديد نيز تأييد مىشود و آن وحدت و اتصال واقعى اجسام است . ما اجسام را به حسب حس ، منفصل و جدا و متكثر مىبينيم ، ولى اين احتمال هست كه تمام اجسام جهان جسم واحد باشند و خلأ