عادى و مأنوسات ذهنى خود از براى هر چه مىشنود جامهاى مىدوزد و آنچه را نديده است به آنچه ديده قياس مىكند .
مىگويند : اگر خدايى هست كجاست ؟ و كدام سو مىباشد ؟ چرا عالمى آرام و بىتزاحم ايجاد نكرد ؟ و چرا به اين بدگوييها و جسارتها پاسخ نمىدهد ؟ چرا از طرفداران خود حمايت نمىكند ؟ چرا ؟ و چرا ؟
از اين سخنان پوچ صدها و هزارها در لابلاى سخنانشان مىتوان يافت ، درست
شرح
مسلّماً شق دوم صحيح است ، بلكه منع خير كثير براى دفع شر قليل ، خود شر كثير است و منافى حكمت بالغه است .
حكما مىگويند موجودات به حسب فرض ابتدائى پنج نوع فرض مىشوند : خير محض ، شر محض ، خير غالب ، شر غالب ، متساوى .
مىگويند ما موجودى نداريم كه شر محض يا شر غالب و يا خير و شر متساوى باشد ، آنچه هست يا خير محض است و يا خير غالب .
پس معلوم شد تفكيك شرور از خيرات توهّم محض است و عقلا محال است ، نظامى احسن از نظام موجود يك توهم بيش نيست ، پس : « ليس فى الامكان ابدع مما كان » .
اما مرحلهء سوم : گذشته از اينكه شرور از لوازم وجود خيرات اين عالم مىباشند ، خود آنها به نوبهء خود مبدأ و منشأ خيرات كثير مىباشند ، بر وجود آنها منافع و مصالح فراوانى مترتب است به طورى كه اگر آن شرور نباشند خيرات و بركاتى نخواهد بود .
اولًا برخى از اين شرور از قبيل مرگ و پيرى لازمهء تكامل روح و تبدل آن از نشئهاى به نشئهء ديگر است .
همان طورى كه گردو در ابتدا آميختهاى است از پوست و مغز و تدريجا هر چه مغز كمال مىيابد از پوست جدا مىشود و مستقل مىگردد تا آنجا كه پوست فلسفهء خود را از دست مىدهد و بايد شكسته شود تا مغز آزاد گردد ، روح نيز نسبت به بدن همينطور است .
ثانياً اگر همين تزاحمها و تضادها نباشد و صورتى كه عارض ماده شده است براى هميشه باقى بماند ماده قابليت صورت ديگر پيدا نمىكند و براى هميشه بايد واجد يك صورت باشد و اين خود مانعى است براى بسط و تكامل نظام هستى . در اثر تضادها و تزاحمها و بطلان و انهدام صورتهاى موجود نوبت به صورتهاى بعدى مىرسد و هستى بسط و تكامل مىيابد . از اين رو حكما گفتهاند : « لو لا التضاد ماصحّ