خواهيم پرداخت .
منشأ اينگونه اشتباهات و گفتارهاى بىپايه آن است كه انسان از معلومات
شرح
اينجاست كه بايد وارد مرحلهء دوم مطلب خود بشويم يعنى تفكيك ناپذيرى شرور از خيرات و غلبهء جانب خيرات بر شرور .
منشأ شرور ، و به عبارت ديگر منشأ اين خلأها و فقدانات و نقصانات ، يا عدم قابليت ماده براى پذيرش كمال خاص است و يا قابليت ماده براى تضاد است . اين دو خاصيت از ماده تفكيك ناپذير است همچنانكه تضاد ميان صور حقايق عالم طبيعت از لوازم وجود و هستى آنهاست و لازمهء اين نحو از وجود است . وجود و هستى در مراتب نزول خود طبعا با نقصانات و فقداناتى توأم مىگردد . هر مرتبه از وجود ملازم است با فقدان خاص . هر يك از مواد و صور اين عالم نيز خواه ناخواه داراى درجهاى از فقدان است .
اين يك توهّم است كه ماده باشد ولى قابليت قبول تضاد و تزاحم نداشته باشد ، و يا باشد و در هر شرايطى قابليت هر صورتى را داشته باشد ؛ همچنانكه يك توهم محض است كه حقايق و صور عالم ، وجود داشته باشند ولى ميان آنها تضاد و تزاحم وجود نداشته باشد . لازمهء هستى طبيعت مادى ، يك سلسله نقصانات و فقدانات و تضادها و تزاحمهاست . پس يا بايد اين جهان نباشد تا موضوع از اصل منتفى گردد و يا بايد مقرون به همين فقدانات و نقصانات و تزاحمها باشد .
اينجاست كه مطلب ديگرى پيش مىآيد و آن اينكه آيا جانب خيرات حقايق اين عالم غالب است يا جانب شرور آنها ؟ مثلًا لازمهء وجود آتش و قابليت احتراق برخى از مواد اين است كه در شرايط خاصى احتراق واقع شود . در ميان احتراقها احياناً احتراقهايى است كه شرّ است ، مانند آتش سوزيهاى عمدى و غير عمدى كه صورت مىگيرد ، آيا مجموعا جانب خير و فايدهء آتش غلبه دارد يا جانب شر و زيان آن ؟ آيا آتش بيشتر عامل نظام است يا عامل اختلال ؟ مسلّماً جانب خير در آن غلبه دارد . پس امر داير است ميان اينكه آتش اصلًا وجود نداشته باشد و يا آتش باشد با مجموع خيرات و شرورى كه دارد . آنگاه بايد ديد كه مقتضاى حكمت بالغه اين است كه خير كثير فداى [ دفع ] شرّ قليل گردد ؟ يا برعكس ، دفع شر قليل فداى خير كثير گردد ؟